امیرالمؤمنین

علی(علیه السلام) چون حکومت را حق خود نمی دانست بعد مرگ عثمان هم آن را قبول نمیکند!

حتی پس از مرگ عثمان نیز حضرت از قبول خلافت خودداری می کرد. مگر علی(علیه السلام) حکومت را حق خود نمی دانست. چرا از قبول آن کراهت داشت؟ چرا در آخر کاری را که از آن کراهت داشت پذیرفت؟ این مسئله که امام رغبتی به حکومت ندارد، کار خلفای قبل را توجیه می کند و کار آنها را درست می نمایاند؟

به این نوشته امتیاز دهید

پاسخ شبهه:

اولاً: در اعتثادات شیعه امامت مساوی و برابر با حکومت نیست، و منصب الهی امامت از جانب خداست و حکومت بر مردم یکی از شئون امام منتصب الهی است، و باید در نظر داشت با حکومت نکردن امام بر مردم جایگاه امامت و ولایت ایشان همچنان برقرار و پایرجاست.

و اکثر کسانی که برای بيعت با امام به ایشان فشار می آوردند، ایشان را دارای حق الهی امامت و حکومت نمی دانستند. بلکه ایشان را یکی از صحابه می دانستند که به دنیا رغبتی ندارد و شاید بتواند کجرویهای عثمان را به سامان برساند. اما امام می دانست که این عدم قبول حق الهی شان، تاب مقاومت در برابر عدل امام را از کف شان ربوده و موجب فتنه هایی خواهد گشت که جوان در آنها پیر می شد. لذا ابتدا از قبول این مسئولیت به دلیل عدم آمادگی جامعه سرباز زده میفرمودند من برایتان وزیر باشم بهتر است تا امیر. اما در نهایت با اصرار مردم بر بیعت و پیمان وفاداری، حجت بر امام تمام گشته و ایشان این مسئولیت را پذیرا گشتند[1]

ثانیاً: وقتی حق امیرالمومنین(علیه السلام) در حکومت بر مردم غصب گردید، خلفای سه گانه در طول 25 سال با کنار گذاشتن آن حضرت، و با توجه به عدم آگاهیشان از قرآن و سنت، و وارد کردن نظرات شخصی خود و ایجاد بدعتها، دین اسلام را از مسیر واقعی خود منحرف نمودند. حال با چنین شرایطی دیگر برگرداندن این انحراف به مسیر اصلی خود در حالت عادی  بسیار سخت و ناممکن است، و شاید بتوان گفت با نهادینه شدن یکسری افکار و باورها در وجود مردم، دیگر حکومت فردی مانند امیرالمومنین(علیه السلام)، نمی توانند در بعضی جهات تغییرات لازم را ایجاد کنند، پس وقتی این حکومت ارزش واقعی خود را داشت که آن حضرت بلافاصله بعد از شهات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر مسند خلافت و حکومت مستقر می شدند و همان راه رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) را پیش گرفته و اجازه هیچ انحراف و بدعتی را نمی دادند.

خود علمای عامه اعترافات زیادی نسبت به این تحریفات در دوران خلفای سه گانه دارند:

  • کلّ سنن رسول الله قد غیّرت حتی الصلاه.[2]
  • دخلت علی انس ابن مالک بدمشق و هو وحده یبکی، فقلت: ما یبکیک؟ قال: لا اعرف شیئا مما ادرکت، الا هذه الصلاه وقد ضیّعت.[3]
  • ما اعرف شیئاً ممّا ادرکت الناس الا النداء بالصلاه.[4]
  • کما روی مسلم باسناده عن مطرف قال: صلّیت انا و عمران بن حصین خلف علی بن ابی طالب فکان اذا سجد کبر، واذا نهض من الرکعتین کبر، فلما انصرفنا من الصلاه قال: اخذ عمران بیدی، ثم قال: لقد صلی بنا هذا صلاه محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) ، او قال: قد ذکرنی هذا صلاه محمّد.[5]
  • عن عمران بن حصین قال: صلّی مع علی بالبصره فقال: ذکرنا هذا الرجل صلاه کنّا نصلیها مع رسول اللّه.[6]
  • عن مطرف بن عبداللّه، قال: صلیت خلف علی بن ابی طالب انا وعمران بن حصین فکان اذا سجد کبر، واذا رفع راسه کبر، واذا نهض من الرکعتین کبر، فلما قضی الصلوات اخذ بیدی عمران بن حصین فقال: لقدذکرنی هذا صلاه محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) ، او قال: لقد صلّی بنا صلواه محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) .[7]

همچنین عده ای از مردم در دوران خلفای قبل به تصرف بی رویه بیت المال عادت کرده بودند، و از مواهب حکومتی که با کشورگشایی های فراوان به غنایم زیادی دست پیدا کرده بود بهره مند شده بودند، حال انها در حکومت حضرت هم چنین تصوراتی داشتند و امیرالمومنین(علیه السلام) هم که حاضر نیستند حکومتشان به همان روش خلفاء گذشته باشد، و کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) کنار گذاشته شود، همانگونه که بعد از فوت عمر در شورای شش نفره، عبدالرحمن به علی(علیه السلام) پیشنهاد کرد که حکومت را به شرط عمل به سیره شیخین بپذیرد، ولی علی(علیه السلام) قبول نکرد.

  • فَقَامَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ، فَوَقَفَ تَحْتَ الْمِنْبَرِ، فَأَخَذَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بِيَدِهِ، فَقَالَ: هَلْ أَنْتَ مُبَايِعِي عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ وَفِعْلِ أَبِي بَكْرٍ وَعُمَرَ؟ قَالَ: اللَّهُمَّ لا…[8] على(علیه السلام) برخاست و پايين منبر ايستاد. عبد الرحمنْ دست او را گرفت و گفت: آيا تو با من، بر اساس كتاب خدا وسنّت پيامبرش‏ و راه و روش ابو بكر و عمر، بيعت مى‏كنى؟ على(علیه السلام) فرمود: “خدا گواه است كه نه‏…
  • وخلا (عبدالرحمن بن عوف) بعلی بن ابی طالب، فقال: لنا اللّه علیک، ان ولیّت هذا الامر، ان تسیر فینا بکتاب اللّه، وسنّه نبیّه، وسیره ابی بکر وعمر. فقال: اسیر فیکم بکتاب اللّه، وسنّه نبیّه ما استطعت…[9]
  • عن عاصم، عن ابی وائل، قال: قلت: لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضی اللّه عنه، قال: ما ذنبی قد بدات بعلی فقلت ابایعک علی کتاب اللّه، وسنه رسوله، وسیره ابی بکر وعمر رضی اللّه عنهما، قال: فقال: فیما استطعت…[10] و عاص بن وائل گوید: به عبدالرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصیتی مانند علی با عثمان بیعت کردید؟ پاسخ داد: گناه من چیست که سه مرتبه به علی پیشنهاد کردم که خلافت را به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره ابوبکر و عمر بپذیرد ولی قبول نکرد.

 اینگونه بود که شاید آن حضرت دیگر مانند روزهای اول بعد از شهادت رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) که هنوز انحراف  اساسی در مسلمین ایجاد نشده بود، و مردم را در برگشت به مسیر واقعی اسلام با اراده نمیدیدند، نسبت به دردست گرفتن حکومت تمایلی نداشتند.حضرتش در اینباره می فرمایند:

  • دَعُونِي وَالَتمِسُوا غَيْرِي؛ فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ؛ لَا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ، وَ لَا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ. وَ إِنَّ الآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ، وَ الَمحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ.[11] مرا واگذاريد و ديگرى را طلب كنيد، زيرا ما به استقبال چيزى مى‌رويم كه چهره‌هاى مختلف و جهات گوناگونى دارد. دلها بر اين امر استوار و عقلها ثابت نمى‌ماند، چهره افقِ حقيقت را ابرهاى تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق ناشناس مانده است.

ثالثاً: نگاه امیرالمومنین(علیه السلام) به حکومت، با نگاه دیگر سلاطین تفاوت دارد، حضرتش آنچنان که گفته اند و زیسته اند، دنیا برایشان ارزشی ندارد[12]، و مانند دیگر پادشاهان تشنه قدرت نیستند تا چند صباح دنیا را به کام خود بدانند و غرق در لذایذ حکومتی شوند، بلکه حکومت و قدرت را وقتی با ارزش و مفید می دانند تا بواسطه آن حق مظلومی را از ظالم بازستانند:

  • وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ، وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لَأَلْقَيْتُ حَبْلَها عَلَى غَارِبِها، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِها.[13] و اگر نبود عهد و مسئوليّتى كه خداوند از علما و دانشمندان (هر جامعه) گرفته كه در برابر شكم‌بارگى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند؛ من مهار شتر خلافت را رها مى‌ساختم و از آن صرف نظر مى‌نمودم و آخر آن را با جام آغازش سيراب مى‌كردم.
  • وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوّجَ بِهِ النّسَاءُ، وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ؛ لَرَدَدْتُهُ؛ فَإنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً. وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ، فَالْجُوْرُ عَلَيْهِ أضْيَقُ.[14] به خدا سوگند! آنچه از عطاياى عثمان؛ و آنچه بيهوده از بيت المال مسلمين به اين و آن بخشيده، اگر بيابم، به صاحبش باز مى‌گردانم؛ گرچه زنانى را به آن كابين بسته و يا كنيزانى را با آن خريده باشند، زيرا عدالت گشايش مى‌آورد، و آن كس كه عدالت بر او گران آيد، تحمّل ظلم و ستم بر او گرانتر خواهد بود.

رابعاً: شبهه کننده بی میلی امیرالمومنین(علیه السلام) به پذیرش خلافت بعد از کشته شدن عثمان، را می خواهد به جریان غصب خلافت و سقیفه و کوتاه کردن دست امیرالمومنین(علیه السلام) از حق خود بعد از شهادت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ربط دهد و طوری وانمود کند که 25 سال قبل از این هم آن حضرت خودشان میلی به حکومت نداشتند پس با خلافت ابوبکر هم قائدتاً نمی توانستند زاویه ای داشته باشند. این فرضیه شبهه گر از اساس باطل است زیرا:

الف- آنچنان که در موارد بالا هم عنوان کردیم بی میلی حضرت از باب دیگری بود نه اینکه ایشان حکومت را حق خود نمی دانستند، چرا که ایشان به بهانه های مختلف حق غصب شده خود را یاداوری میکردند و خود را شایسته بیعت و اطاعت یاد کرده اند و خلفا را شایسته این مقام نمی­دانستند. مانند:

  • کلام حضرت در نهج البلاغه « لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَیْرِی.» [15]
  • لايُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّد(صلی الله علیه وآله وسلم) مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ أَحَدٌ، وَلايُسَوِّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَداً. هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ، وَعِمادُ الْيَقِينِ. إلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي، وَبِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي. وَلَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلايَةِ، وَفِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَالْوِرَاثَةُ; الاْنَ إذْ رَجَعَ الْحَقُّ إلَى أَهْلِهِ، وَنُقِلَ إلَى مُنْتَقَلِهِ![16] احدى از اين امّت را با آل محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) مقايسه نتوان كرد.، آنان كه ريزه‌خوار خوان نعمت آل‌محمّدند با آنها برابر نخواهند بود. آنها اساس دينند و اركان يقين.غلو كننده بايد به سوى آنان بازگردد، و عقب مانده بايد به آنان ملحق شود. ويژگيهاى ولايت و حكومت از آن آنهاست، و وصيّت پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و وراثت او در ميان آنان! هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جايى كه از آن‌جا منتقل شده بود باز گرديده است!
  • إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ غُرِسُوا فِي هذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ؛ لَاتَصْلُحُ عَلَى‌ سِوَاهُمْ، وَ لَاتَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَيْرِهِمْ.[17] امامان و پيشوايان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين وجود اين تيره از بنى هاشم غرس شده است. اين مقام درخور ديگران نيست و رهبران ديگر شايستگى اين مقام را ندارند.
  • اما والله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم ان محلي منها محل القطب من الرحي.[18] به خدا سوگند، او ردای خلافت را بر تن کرد، در حالی که خوب می‌دانست، من در گردش حکومت اسلامی هم چون محور سنگ‌های آسیابم.
  • وَاللهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي، مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ، مُنْذُ قَبَضَ اللهُ نَبِيَّهُ(صلی الله علیه وآله وسلم) حَتَّى يَوْمِ النَّاسِ هـذا.[19] به خدا سوگند از هنگام مرگ پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) تا هم اکنون از حق خویشتن محروم مانده‌ام، و دیگران را به ناحق بر من مقدم داشته‌اند.
  • قالوا: لما انتهت إلى أمير المؤمنين(علیه السلام) أنباء السقيفة بعد وفاة رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) قال(علیه السلام) ما قالت الأنصار؟ قالوا: قالت: منا أمير ومنكم أمير; قال(علیه السلام) فَهَلاَّ احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلى مُحْسِنِهِمْ، وَيُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟ قالوا: وما في هذا من الحجة عليهم؟، فقال(علیه السلام) لَوْ كَانَتِ الاْمَامَةُ (الامارة) فِيهِمْ لَمْ تَكُنْ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ. ثم قال(علیه السلام) فَمَاذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ؟ قَالُوا: احتجّت بأَنها شجرة الرسول(صلی الله علیه وآله وسلم) فقال(علیه السلام) احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَأَضَاعُوا الَّثمَرَةَ.[20] هنگامى كه جريان «سقيفه» را پس از درگذشت پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) گزارش دادند امام پرسيد:
    انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند كه انصار گفتند: از ميان ما زمامدارى انتخاب شود و از ميان شما هم زمامدار ديگرى! امام فرمود: چرا در برابر آنها به اين استدلال نكرديد كه پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) درباره انصار توصيه فرمود كه «… با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها در گذريد».گفتند: اين سخن چگونه انصار را محكوم مى‌سازد؟ امام(علیه السلام) فرمود: اگر حكومت و زمامدارى مربوط به آنان بود، توصيه كردن درباره آنها به (مهاجران) معنا نداشت. سپس فرمود: پس قريش چه گفتند؟ پاسخ دادند كه: قريش استدلال كردند كه ما از درخت رسالتيم! امام(علیه السلام) فرمود: «به درخت استدلال كردند، امّا ميوه‌اش را ضايع ساختند و فراموش كردند»!
  • اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْش وَمَنْ أَعَانَهُمْ; فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَأَكْفَؤُوا إِنَائِي، وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي…[21] بار خداوندا! من در برابر قريش و همدستانشان از تو استمداد مى‌جويم (و به تو شكايت مى‌آورم) آنها پيوند خويشاونديم را قطع كردند، پيمانه حقّم را واژگونه ساختند و همگى براى مبارزه با من درمورد حقّى كه از همه به آن سزاوارتر بودم، متّفق گشتند…
  • حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ(صلی الله علیه وآله وسلم) ، رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى‌ الْأَعْقَابِ، وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ، وَ اتَّكَلُوا عَلَى‌ الْوَلَائِجِ، وَ وَصَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ، وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ، وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ، فَبَنَوْهُ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ.[22] تا آن كه خداوند پيامبرش را به سوى خويش فرا خواند. گروهى به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراكندگى آنها را هلاك ساخت و تكيه بر غير خدا كردند و با غير خويشاوندان (اهل بيت پيامبر صلی الله علیه وآله وسلم) پيوند برقرار نمودند و از وسيله‌اى كه فرمان داشتند به آن مودّت ورزند، كناره گرفتند، و بناء و اساس (ولايت) و رهبرى جامعه اسلامى را از محلّ اصلى خويش برداشته، در غير آن نصب كردند.
  • فَدَعْ عَنْكَ قُرَيْشاً وَ تَرْكَاضَهُمْ فِي الضَّلَالِ وَ تَجْوَالَهُمْ فِي الشِّقَاقِ وَ جِمَاحَهُمْ فِي التِّيهِ، فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) قَبْلِي، فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي! فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي، وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي.[23] همانا آنان (قریش) در جنگ با من متّحد شدند آن گونه که پیش از من در نبرد با رسول خدا6 هماهنگ بودند. خدا قریش را به کیفر زشتی‌هایشان عذاب کند، آن‌ها پیوند خویشاوندی مرا بُریدند، و حکومت فرزند مادرم پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را از من ربودند.
  • فَلَمَّا مَضَى(علیه السلام) تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ. فَوَ اللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوْعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ6عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَ لَاأَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ! فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ.[24] چون او- كه درود بر او باد- از جهان رخت بربست، مسلمانان درباره امارت و خلافت بعد از او به منازعه برخاستند. به خدا سوگند هرگز فكر نمى‌كردم و به خاطرم خطور نمى‌كرد، كه عرب بعد از پيامبر، امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند (و در جاى ديگر قرار دهند و باور نمى‌كردم) آنها آن را از من دور سازند!
  • و یا آنچه ابن قتیبه از ایشان نقل کرده است « أنا أحق بهذا الأمر منكم ، لا أبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي»[25]
  • أن علي بن أبي طالب لما انصرف الى رحله، قال لبني أبيه: «يا بني عبد المطلب، أن قومكم عادوكم بعد وفاة النبي كعداوتهم النبي في حياته، و ان يطع قومكم لا تؤمّروا أبدا، و و اللّه لا ينيب هؤلاء الى الحق إلا بالسيف.» قال: و عبد اللّه بن عمربن الخطاب داخل إليهم، قد سمع الكلام كله فدخل و قال: «يا أبا الحسن. أ تريد أن تضرب بعضهم ببعض» فقال: «اسكت ويحك، فو اللّه لو لا أبوك‏ و ما ركب مني قديما و حديثا، ما نازعني ابن عفان و لا ابن عوف.» فقام عبد اللّه فخرج.[26] آنگاه که علی بن أبی طالب(علیه السلام) از شورا بازگشت به بنی هاشم گفت: «ای فرزندان عبدالمطلّب! قوم شما پس از وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) خدا، با شما به عداوت برخاستند همان گونه که در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ، با او دشمنی می‌کردند. اگر قوم شما از شما اطاعت کند، هرگز به حاکمیّت نمی‌رسید. به خدا قسم آنان جز با شمشیر به حق باز نمی‌گردند.» عبدالله بن عمر در این جمع بود و همه سخنان امیرالمؤمنین(علیه السلام)را شنید. او گفت: «یا أبالحسن! آیا می‌خواهی گروهی را به جان گروه دیگر بیندازی؟!» حضرت فرمود: «ساکت شو! وای بر تو باد! به خدا قسم، اگر پدر تو و آن ستم‌هایی که در گذشته و حال، برمن وارد کرد، نبود؛ عثمان و عبدالرّحمن بن عوف (امروز در شورای شش نفره) با من به نزاع نمی‌پرداختند.» عبدالله بن عمر که این را شنید، برخاست و رفت.
  • قال: كنت مع علي(علیه السلام) في البيت يوم الشورى فسمعت علياً يقول له: لأحتجن عليكم بما لا يستطيع عربيكم ولا عجميكم يغير ذلك. ثم قال: أنشدكم بالله أيها النفر جميعاً،…[27]
  • كنت على الباب يوم الشورى فارتفعت الأصوات بينهم فسمعت عليا يقول: بايع الناس أبا بكر و أنا و اللّه أولى بالأمر منه و أحقّ به منه،فسمعت و أطعت مخافة أن يرجع الناس كفّارا[يضرب بعضهم رقاب بعض بالسيف،ثم بايع الناس عمر و أنا و اللّه أولى بالأمر منه و أحقّ به منه…[28]
  • قال علي بن أبي طالب يوم الشورى والله لأحتجن عليهم بما لا يستطيع قرشيهم ولا عربيهم ولا عجميهم رده ولا يقول خلافهثم قال لعثمان بن عفان ولعبد الرحمن بن عوف والزبير ولطلحة وسعد وهم أصحاب الشورى وكلهم من قريش وقد كان قدم طلحة أنشدكم بالله الذي لا إله ألا هو أفيكم أحد وحد الله قبلي…[29]
  • عليا يَوْم الشورى احْتج على أَهلهَا فَقَالَ لَهُم أنْشدكُمْ بِاللَّه هَل فِيكُم أحد أقرب إِلَى رَسُول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) [30]
  • رأيت عليا(علیه السلام) في مسجد رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) في خلافة عثمان«رض»و جماعة يتحدّثون و يتذاكرون العلم و الفقه،فذكروا قريشا و فضلها و سوابقها و هجرتها …[31]
  • قَالَ شهِدت عليا بالرحبة ينشد أَصْحَاب مُحَمَّد(صلی الله علیه وآله وسلم) أَيّكُم سمع رَسُول الله6يَقُول يَوْم غَدِير خم مَا قَالَ فَقَامَ أنَاس فَشَهِدُوا أَنهم سمعُوا رَسُول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) يَقُول من كنت مَوْلَاهُ فَإِن عليا مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَال من وَالَاهُ وَعَاد من عَادَاهُ وَأحب من أحبه وابغض من أبغضه وأنصر من نَصره.[32]
  • رِفَاعَةُ بْنُ إِيَاسٍ الضَّبِّيُّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، قَالَ: كُنَّا مَعَ عَلِيٍّ يَوْمَ الْجَمَلِ، فَبَعَثَ إِلَى طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ أَنِ الْقَنِي فَأَتَاهُ طَلْحَةُ، فَقَالَ: نَشَدْتُكَ اللَّهَ، هَلْ سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ6؟ يَقُولُ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَلَاهُ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ» ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَلِمَ تُقَاتِلُنِي؟ قَالَ: لَمْ أَذَكُرْ، قَالَ: فَانْصَرَفَ طَلْحَةُ.[33]

ب- همچنین عدم بیعت امیرالمومنین(علیه السلام) با ابوبکر بنا به نقل منابع معتبر شیعه و سنی نشان از عدم رضایت به حکومت او و محق دانستن خود برای حکومت داشت.

  • إنَّ فاطمةَ (سلام الله علیها) بنتَ النّبيِّ(صلی الله علیه وآله وسلم) … عَاشَت بَعدَ النَّبيِّ(صلی الله علیه وآله وسلم) سِتَّةَ أشهُر… وَ لم يَكُن يُبايِع (علیٌّ) تلكَ الأشهُرِ .[34] فاطمه (سلام الله علیها) دختر پیامبرلی الله علیه وآله وسلم) پس از پیامبر شش ماه زندگی کرد و علی(علیه السلام) در این شش ماه با ابوبکر بیعت نمی‌کرد.
  • بعث ابوبکر عمر بن الخطاب الی علی حین قعد عن بیعته و قال: «إئتنی بأعنف العنف».[35]
  • بعث إليهم أبو بكر عمر بن الخطاب ليخرجوا من بيت فاطمة، و قال له: إن أبوا فقاتلهم. فأقبل بقبس من نار على أن يضرم عليهم الدار، فلقيته فاطمة فقالت: يا ابن الخطاب، أ جئت لتحرق دارنا؟قال: نعم، أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأمة![36]
  • بعث ابوبکر عمر بن الخطاب الی علی حین قعد عن بیعته و قال: «إئتنی بأعنف العنف»[37]
  • وَتَخَلَّفَ عَلِيٌّ وَالزُّبَيْرُ، وَاخْتَرَطَ الزُّبَيْرُ سَيْفَهُ، وَقَالَ: لا أَغْمِدُهُ حَتَّى يُبَايَعَ عَلِيٌّ، فَبَلَغَ ذَلِكَ أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ، فَقَالَ عُمَرُ: خُذُوا سَيْفَ الزُّبَيْرِ، فَاضْرِبُوا بِهِ الْحَجَرَ قَالَ: فَانْطَلَقَ إِلَيْهِمْ عُمَرُ، فَجَاءَ بِهِمَا تَعِبًا، وَقَالَ: لَتُبَايِعَانِ وَأَنْتُمَا طَائِعَانِ، أَوْ لَتُبَايِعَانِ وَأَنْتُمَا كَارِهَانِ! فَبَايَعَا.[38]
  • فقالوا له: بایع. فقال: ان انا لم افعل فمه؟ ! قالوا: اذا والله الذی لا اله الا هو نضرب عنقک! قال: اذا تقتلون عبدالله واخا رسوله. وابو بکر ساکت لا یتکلم.[39] گفتند با ابوبکر بیعت کن. حضرت فرمود: اگر من بیعت نکنم، چه می‌شود؟ گفتند: قسم به خدای که شریک ندارد، گردنت را می‌زنیم. حضرت فرمود: در این هنگام بنده خدا و برادر پیامبر را کشته‌اید. ابوبکر ساکت شد و چیزی نگفت.
  • قال امیرالمومنین(علیه السلام): انّی کنت اقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتی ابایع.[40] مرا از خانه‌ام کشان کشان به مسجد بردند؛ همان گونه‌ای که شتر را مهار می‌زنند و هرگونه فرار و اختیار از او می‌گیرند.
  • حينَ تَوَفَّي اللهُ نبيَّهُ(صلی الله علیه وآله وسلم) … خالفَ عَنّا عَليٌّ وَ الزُّبيرُ وَ مَن مَعهُما[41] آن هنگام که خدا پیامبرش را از دنیا برد، علی، زبیر و کسانی که طرفداران این دو بودند با ما به مخالفت پرداختند.
  • و لما قبض رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) ، اعتزل علی بن ابیطالب(علیه السلام)  و الزبیر بن العوام و طلحه بن عبیدالله فی بیت فاطمه.[42] و هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) وفات یافت، علی بن ابیطالبعلیه السلام)  و زبیر بن عوام و طلحه بن عبیدالله در خانه فاطمه از بیعت کناره گرفتند
  • و بلغ أبا بكر و عمر أن جماعة من المهاجرين و الأنصار قد اجتمعوا مع علي بن أبي طالب في منزل فاطمة بنت رسول الله.[43] به ابوبکر و عمر خبر رسید که عده ای از مهاجرین و انصار در خانه فاطمه دختر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به همراه علی اجتماع کرده اند.
  • عن عمر: انَّ بَيْعَةَ أَبِي بَكْرٍ كَانَتْ فَلْتَةً، فَقَدْ كَانَتْ كَذَلِكَ، غَيْرَ أَنَّ اللَّهَ وَقَى شَرَّهَا… وَإِنَّهُ كَانَ من خبرنا حين توفى الله نبيه أَنَّ عَلِيًّا وَالزُّبَيْرَ وَمَنْ مَعَهُمَا تَخَلَّفُوا عَنَّا فِي بَيْتِ فَاطِمَةَ.[44] همانا بیعت ابوبکر کار نااستواری بود و به درستی که چنین بود جزآنکه خدا شر آن را بازگرداند. .. و به ما خبر رسید علی و زبیر و آنان که با آن دو بودند در خانه فاطمه (جمع شده) از بیعت با ما سرباز زدند…
  • الذين تخلفوا عن بيعة أبي بكر: عليّ، والعباس، والزبير، وسعد بن عبادة، فأما علي والعباس والزبير فقعدوا في بيت فاطمة.[45] کسانی که از بیعت با ابوبکر تخلف کردند علی و عباس و زبیر و سعد بن عباده بودند. و اما علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه بست نشسته بودند.
  • عن عمر: إِنَّ بَيْعَةَ أَبِي بَكْرٍ كَانَتْ فِتْنَةً، فَقَدْ كَانَتْ كَذَلِكَ وَلَكِنَّ اللَّهَ وَقَى شَرَّهَا… وَإِنَّ عَلِيًّا وَالزُّبَيْرَ وَمَنْ مَعَهُمَا تَخَلَّفُوا عَنَّا فِي بَيْتِ فَاطِمَةَ، وَتَخَلَّفَ عَنَّا الْأَنْصَارُ…[46] همانا بیعت ابوبکر فتنه بود ولی خدا شر آن فتنه را بازگرداند. .. و علی و زبیر و آنان که با آن دو بودند در خانه فاطمه (جمع شده) از بیعت با او سرباز زدند و انصار نیز از بیعت سرپیچیدند…
  • قال عمر بن الخطاب كان من خبرنا حين توفي رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) ان عليا و الزبير تخلفوا في بيت فاطمة وتخلف عنا الأنصار بأجمعهم في سقيفة بني ساعدة.[47] عمر بن خطاب: هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) وفات یافت، به ما خبر رسید که علی و زبیر در خانه فاطمه از بیعت سرباز زده اند.

اگر هم در ادامه بیعتی ظاهری و از سر اجبار[48] صورت گرفته است تنها به دلیل حفظ اسلام از شر دشمنان آن بوده است نه رابطه حسنه و اعتقاد قلبی به خلافت غاصبین.

  • فَلَمَّا تُوُفِّيَ رَسُولُ اللهِ6، قَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) ، …، فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا،…[49] وقتي رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) از دنيا رفت، أبو بكر گفت: من جانشين رسول الله6هستم و نظر شما (علي علیه السلام  و عباس) در مورد او اين بود كه أبو بكر دروغ‌گو و گنه‌كار و حيله‌گر و خائن است…

—————————————————————————————————

[1] الإمامُ عليٌّ عليه السلام : لَولا حُضُورُ الحاضِرِ، و قِيامُ الحُجَّةِ بِوُجودِ الناصِرِ، و ما أخَذَ اللّه ُ عَلَى العُلَماءِ أن لا يُقارُّوا على كِظَّةِ ظالِمٍ، و لا سَغَبِ مَظلومٍ ، لأَلقَيتُ حَبلَها على غاربِهِا .حديث

امام على عليه السلام : اگر نبود حضور آن جمعيت و تمام شدن حجّت با وجود يار و ياور و اگر نبود كه خداوند از دانايان پيمان گرفته است كه بر سيرى ستمگر و گرسنگى ستمديده رضايت ندهند ، هر آينه مهار شتر خلافت را بر شانه اش مى انداختم .

نهج البلاغه، سید رضی، خطبه3.

[2] –  الام، شافعی، الناشر: دار المعرفة – بيروت، الطبعة: بدون طبعة، سنة النشر: 1410هـ/1990م، عدد الأجزاء: 8، ج1، ص269.

[3] – جامع بیان العلم، ابن عبدالبر، تحقيق: أبي الأشبال الزهيري، الناشر: دار ابن الجوزي، المملكة العربية السعودية، الطبعة: الأولى، 1414 هـ – 1994 م، عدد الأجزاء: 2 ج2، ص1221.

[4] – موطا، مالک بن انس، ناشر: دار احياء التراث العربي بيروت، ج1، ص72.

[5] – صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقي، الناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، عدد الأجزاء:4، ج1، ص295.

[6] -صحیح بخاری، بخاری، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة، ، الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج1، ص156.

[7] – صحیح بخاری، بخاری، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة، ، الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج1، ص164.

[8] – تاریخ طبری، طبری، الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء: 11، ج4، ص238.

تاریخ اسلام، ذهبی، المحقق: الدكتور بشار عوّاد معروف، الناشر: دار الغرب الإسلامي، الطبعة: الأولى، 2003 م، عدد الأجزاء: 15، ج2، ص169.

البدایه و النهایه، ابن کثیر، الناشر: دار الفكر، عام النشر: 1407 هـ – 1986 م، عدد الأجزاء: 15، ج7، ص146.

[9] -تاریخ مدینه، ابن شبه، حققه: فهيم محمد شلتوت، طبع على نفقة: السيد حبيب محمود أحمد – جدة، عام النشر: 1399 هـ، ج3، ص924.

تاریخ یعقوبی، یعقوبی، ناشر: دار صادر، ج2، ص162.

الفصول فی الاصول، الجصاص،  الناشر: وزارة الأوقاف الكويتية، الطبعة: الثانية، 1414هـ – 1994م، عدد الأجزاء:4، ج4، ص55.

اسدالغابه، ابن اثیر، الناشر: دار الفكر – بيروت، عام النشر: 1409هـ – 1989م، ج3، ص611.

تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، المحقق: خليل شحادة، الناشر: دار الفكر، بيروت، الطبعة: الثانية، 1408 هـ – 1988 م، عدد الأجزاء:8،ج2، ص570.

السقیفه و فدک، جوهری، ص86.

[10] – مسند احمد، احمد حنبل، المحقق: شعيب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن التركي، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة: الأولى، 1421 هـ – 2001 م، ج1، ص560.

فتح الباری، عسقلانی، الناشر: دار المعرفة – بيروت، 1379،عدد الأجزاء: 13، ج13، ص197.

[11] – نهج البلاغه، سید رضی، خطیه 42.

[12] امیرالمومنین(علیه السلام): إنَّ دُنياكُم عِندي لَأَهوَنُ مِن وَرَقَةٍ في فَمِ جَرادَةٍ ، تَقضَمُها ، ما لِعَلِيٍّ ولِنَعيمٍ يَفنى ، ولَذَّةٍ لا تَبقى ، اين دنياى شما نزد من بى اعتبارتر از برگى در دهان ملخى است كه آن را مى جَوَد . على كجا و نعمت هاى فانى و لذّت هاى ناپايدار كجا!

نهج البلاغه، سید رضی، خطبه224.

ربیع الابرار، زمخشری، الناشر: مؤسسة الأعلمي، بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 هـ، عدد الأجزاء: 5، ج3، ص319.

تذکرة الحمدونیه، ابن حمدون، الناشر: دار صادر، بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ، عدد الأجزاء: 10، ج1، ص97.

تذکرة الخواص، سبط بن جوزی، ص143.

[13] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه3.

[14] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه15.

[15] – نهج البلاغه، خطبه 74 .

[16] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه2.

[17] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه144.

[18] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه3.

[19] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه6.

[20] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه67.

[21] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه217.

[22] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه150.

[23] – نهج البلاغه، سید رضی، نامه36.

[24] – نهج البلاغه، سید رضی، نامه62.

[25] – الامامة و السياسه، ابن‌قُتَيبه دینوری، المحقق :طه محمد الزيني، الناشر: مؤسسة الحلبي وشركاه للنشر والتوزيع،  ج1، ص18.

[26] – السقيفة وفدك، ابوبکر جوهری،تحقيق الدكتور الشيخ محمد هادي الأميني، شركة الكتبي للطباعة والنشر بيروت، ص88.

[27] – مناقب،  ابن مغازلی، محقق: ترکی بن عبدالله الواعدی، ناشر، دارآلاثار صنعا، طبع 1424ق، ص170.

[28] – فرائد السمطین، حموینی، ناشر: موسسه المحمودی، ج1، ص320.

[29] – تاریخ دمشق، ابن عساکر، المحقق: عمرو بن غرامة العمروي، الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، عام النشر: 1415 هـ – 1995 م، عدد الأجزاء: 80،ج42، ص431.

[30] – صواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی، محقق: عبد الرحمن بن عبد الله التركي – كامل محمد الخراط، الناشر: مؤسسة الرسالة – لبنان، الطبعة: الأولى، 1417هـ – 1997م، عدد الأجزاء: 2 ، ج2، ص454.

[31] – فرائد السمطین، حموینی، ناشر: موسسه المحمودی، ج1، ص312.

[32] – السنة، ابن ابی عاصم، المحقق: محمد ناصر الدين الألباني، الناشر: المكتب الإسلامي – بيروت، الطبعة: الأولى، 1400، عدد الأجزاء: 2 ، ج2 ، ص607، ح 1372تا 1374.

خصائص، نسائی، المحقق: أحمد ميرين البلوشي، الناشر: مكتبة المعلا  الكويت، الطبعة: الأولى، 1406،ص 117،ح99. با کمی اختلاف عبارات در ح98.

السیرة النبویه، ابن کثیر، تحقيق: مصطفى عبد الواحد، الناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزيع بيروت – لبنان، عام النشر: 1395 هـ – 1976 م، ج4، ص419 تا421.

تدکرة الخواص، سبط بن جوزی، ص35.

مسند احمد، احمد حنبل، المحقق: شعيب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن التركي، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة: الأولى، 1421 هـ – 2001 م، ج2، ص269.

اسدالغابه، ابن اثیر، الناشر: دار الفكر – بيروت، عام النشر: 1409هـ – 1989م، ج3، ص388و 605.

البدایه و النهایه ابن کثیر، الناشر: دار الفكر، عام النشر: 1407 هـ – 1986 م، عدد الأجزاء: 15، ج5، ص210.

همچنین این خبر از زید بن ارقم و عدم شهادت او و نفرین شدن او از طرف حضرت هم نقل شده است:

معجم الکبیر، طبرانی، المحقق: حمدي بن عبد المجيد السلفي،  دار النشر: مكتبة ابن تيمية – القاهرة، الطبعة: الثانية، عدد الأجزاء:25، ج5،  ص171.

[33] – مستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1411 – 1990، عدد الأجزاء: 4، ج3، ص419.

مناقب ، خوارزمی، الناشر: مؤسسة النشر الإسلامي ،ج1، ص183.

مروج الذهی، مسعودی، مکتب العصریه بیروت، ج2، ص284.

مجمع الزوائد،  هیثمی، المحقق: حسام الدين القدسي، الناشر: مكتبة القدسي، القاهرة، عام النشر: 1414 هـ، 1994 م، عدد الأجزاء: 10 ، ج9، ص107.

جامع الاحادیث، سیوطی، ضبط نصوصه وخرج أحاديثه: فريق من الباحثين بإشراف د على جمعة، طبع على نفقة: د حسن عباس زكى، عدد الأجزاء: 13 ، ج31، ص438.

[34]– صحیح بخاری، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)،الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج5، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر ، ص 139،ح4240.

با همین مضمون در صحیح مسلم نیز آمده است:

صحيح مسلم، مسلم بن حجاج النيشابوري، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقي، الناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، عدد الأجزاء: 5،ج3، ص 1380، ح52، کتاب الجهاد و السیر باب قول النبی لا نورث ما ترکنا فهو صدقه

[35] – أنساب الأشراف، بلاذری، تحقيق: سهيل زكار ورياض الزركلي، الناشر: دار الفكر  بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ – 1996 م، عدد الأجزاء: 13، ج 1، ص587.

[36] – العِقد الفريد، ابن عبد ربه، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 هـ، عدد الأجزاء: 8، ج5، ص13.

[37] – أنساب الأشراف، بلاذری، تحقيق: سهيل زكار ورياض الزركلي، الناشر: دار الفكر  بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ – 1996 م، عدد الأجزاء: 13، ج 1، ص587.

[38] – تاریخ طبری، طبری، الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء: 11، ج3،ص203.

[39] – الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ناشر: دار الأضواء بیروت، ج1، ص30.

[40] – نهج البلاغه، سید رضی، نامه28.

[41]– صحیح بخاری، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)،الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج8،  کتاب الحدود، باب رجم الحبلی، ص168،ح6830.

[42] – السیره النبویه، ابن هشام، المحقق :محمد محيي الدين عبد الحميد، ناشر: مكتبة محمد علي صبيح وأولاده – بمصر، ج 4، ص 1071.

[43] – تاریخ یعقوبی، احمد یعقوبی، دار صادر،  ج 2، ص 126.

[44] – تاریخ طبری، طبری،الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء: 11، ج3، ص205.

البدایه و النهایه، ابن کثیر دمشقی، المحقق :علي شيري، دار إحياء التراث العربي – بيروت، ج 5، ص 266.

[45] – العقد الفرید، ابن عبدربه الاندلسی، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 هـ، ج 5، ص 13.

[46] – الکامل فی التاریخ، ابن اثیر الجزری، تحقيق: عمر عبد السلام تدمري، الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت ، الطبعة: الأولى، 1417هـ ، ج 2، ص 188.

[47] – صفه الصفوه، ابن جوزی، المحقق: أحمد بن علي، الناشر: دار الحديث، القاهرة، ج 1، ص 96.

[48] – ولو كان لي بعد رسول الله 6عمي حمزة وأخي جعفر لم أبايع كرها

کشف المحجه، سید بن طاووس، للناشر منشورات المطبعة الحيدرية في النجف، ص180.

[49] – صحيح مسلم، مسلم بن حجاج النيشابوري، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقي، الناشر: دار إحياء التراث العربي  بيروت، عدد الأجزاء: 5،ج3،ص1377، ح49، كتاب الجهاد و السير، باب 15

دیدگاهتان را بنویسید

لطفاً اطلاعات زیر را وارد کنید.

دکمه بازگشت به بالا
سوال خود را بپرسید