امیرالمؤمنین

علی(علیه السلام) یک حاکم مستبد بود!

حکومت در سیره علوی، یک حکومت استبدادی بود و برخلاف آنچه در قرآن بر مسئله شورا و مشورت تاکید شده، علی(علیه السلام) فقط حرف خودش را میزد و قبول داشت.

به این نوشته امتیاز دهید

پاسخ شبهه:

اولاً: اولین نکته که باید روشن نمود اینست که ویژگی یک حکومت استبدادی که شبهه گر مدعی آنست چیست؟ از مهمترین ویژگی­های حکومت استبدادی عبارت از تحت تعقیب قراردادن و سرکوب مخالفان و خفه کردن صدای منتقدین، انحصار عایدی حکومت و مواهب آن در خود و خانواده خود و عدم توزیع عادلانه ثروت، دوری جستن از مردم و تشکیل طبقه برتر اجتماعی است. حال آنچه تمامی شواهد تاریخی نشان می­دهد اینست که حکومت امیرالمومنین(علیه السلام) دارای هیچ گونه استبدادی نبوده است. رفتار و منش آن حضرت با مخالفین و تحت تعقیب قرار ندادن آنان که با او بیعت نکردند و مدارا با مخالفین مادامی که دست به شمشیر نبرده اند و همچنین توصیه های ایشان به کارگزاران حکومت خود درباره مماشات و رفتار صحیح با مردم کاملاً بیانگر این موضوع می باشد. به چند نمونه توجه کنید:

  • الإِمامِ(علیه السلام) خَرَجَ عَلِيٌّ إلَى المَسجِدِ … فَبايَعَهُ النّاسُ . وجاؤوا بِسَعدٍ ، فَقالَ عَلِيٌّ (علیه السلام): بايِع . قالَ: لا اُبايِعُ حَتّى يُبايِعَ النّاسُ ، وَاللّه ِ ما عَلَيكَ مِنّي بَأسٌ. قالَ: خَلّوا سَبيلَهُ . وجاؤوا بِابنِ عُمَرَ، فَقالَ: بايِع . قالَ: لا اُبايِعُ حَتّى يُبايِعَ النّاسُ . قالَ: اِئتِني بِحَميلٍ. قالَ : لا أرى حَميلاً . قالَ الأَشتَرُ: خَلِّ عَنّي أضرِب عُنُقَهُ! قالَ عَلِيٌّ(علیه السلام) : دَعوهُ ؛ أنَا حَميلُهُ ، إنَّكَ ـ ما عَلِمتُ ـ لَسَيِّئُ الخُلُقِ صَغيرا وكَبيرا.[1] على(علیه السلام) روانه مسجد شد … مردم با وى بيعت كردند ، در حالى كه بر كمان ، تكيه زده بود . سعد را آوردند . على(علیه السلام) به وى فرمود : «بيعت كن» . گفت : بيعت نمى كنم تا مردم ، بيعت كنند . سوگند به خداوند كه از سوى من آسيبى به تو نرسد . فرمود : «رهايش كنيد» . ابن عمر را آوردند . فرمود : «بيعت كن» . گفت : بيعت نمى كنم تا مردم بيعت كنند . فرمود : «ضامنى بياور» . گفت : ضامنى نمى بينم . [ مالك] اشتر گفت : بگذار گردنش را بزنم . على(علیه السلام) فرمود : «او را رها كنيد . خودم ضامن اويم . به درستى كه تو تا آن جا كه من مى دانم ، در كودكى و بزرگ سالى ، بداخلاق بودى»
  • وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ، وَ اللُّطْفَ بِهِمْ، وَ لاتَکونَنَّ عَلَیهِمْ سَبُعاً ضارِیاً تَغْتَنِمُ اَکلَهُمْ، فَاِنَّهُمْ صِنْفانِ: اِمَّا اَخٌ لَک فِی الدِّینِ، وَ اِمّا نَظیرٌ لَک فِی اَکلَهُمْ، فَاِنَّهُمْ صِنْفانِ: اِمَّا اَخٌ لَک فِی الدِّینِ، وَ اِمّا نَظیرٌ لَک فِی الْخَلْقِ، یفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ، وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ، وَ یؤْتی عَلی اَیدیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَأِ، فَاَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِک وَ صَفْحِک مِثْلَ اَیدیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَأِ، فَاَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِک وَ صَفْحِک مِثْلَ الَّذی تُحِبُّ اَنْ یعْطِیک اللّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ، فَاِنَّک فَوْقَهُمْ،… وَ تَفَقَّدْ اَمْرَ الْخَراجِ بِما یصْلِحُ اَهْلَهُ، فَاِنَّ فی صَلاحِهِ وَ صَلاحِهِمْ صَلاحاً لِمَنْ سِواهُمْ، وَ لا صَلاحَ لِمَنْ سِواهُمْ اِلاّ بِهِمْ…[2]
    محبت به رعیت را شعار قلب خود قرار ده، بر رعیت همچون حیوان درنده مباش که خوردن آنان را غنیمت دانی، که رعیت بر دو گروهند: یا برادر دینی توانَد، یا انسان­هایی مانند تو، که خطاهایی از آنان سر می زند، علل گناهی بر آنان عارض می شود، و گناهانی از آنان به عمد یا اشتباه بروز می­کند، پس همان گونه که علاقه داری خداوند بخشش و چشم پوشی را به تو عنایت نماید رعیت را مورد عفو و چشم پوشی قرار بده، چرا که تو از نظر قدرت برتر از آنانی،…در مسأله مالیات به صورتی که اصلاح مالیات دهندگان در آن است رسیدگی کن، چه اینکه صلاح و بهبودی مالیات و مالیات دهندگان صلاح دیگران است، و برای دیگران آسایش جز با بهبودی آنان وجود ندارد…

ثانیاً: اسناد تاریخی بیانگر مشورت حضرت در بعضی از امور با اصحاب خود بوده است:

  • لَمَّا أَرَادَ عَلِيٌّ الْمَسِيرَ إِلَى أَهْلِ الشَّامِ دَعَا إِلَيْهِ مَنْ كَانَ مَعَهُ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ-: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكُمْ مَيَامِينُ الرَّأْيِ مَرَاجِيحُ الْحِلْمِ مَقَاوِيلُ بِالْحَقِّ مُبَارَكُو الْفِعْلِ وَ الْأَمْرِ وَ قَدْ أَرَدْنَا الْمَسِيرَ إِلَى عَدُوِّنَا وَ عَدُوِّكُمْ فَأَشِيرُوا عَلَيْنَا بِرَأْيِكُمْ» فَقَامَ هَاشِمُ بْنُ عُتْبَةَ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ…[3]
    حـضـرت امـیـر(علیه السلام) هنگامی که شنید طلحه و زبیر به همراه عایشه به بصره رفته اند تا به بهانه خونخواهی عثمان علیه آن حضرت قیام کنند، ابن عباس، محمد بن ابی بکر، عماریاسر و سهل بن حنیف را خواست و آنان را در جریان امر قرار داد و گفت:« اَشیرُوا عَلِی بِما اَسْمَعُ مِنْکمُ اْلَقْولَ فیهِ»
    بگویید بدانم نظر شما در این مورد چیست؟[4]

ثالثاً: امیرالمؤمنین(علیه السلام) سنت مشورت را که در قرآن بیان شده قبول داشتند و به گونه های مختلف این مطلب را به اصحاب و یاران خویش توصیه می­فرمودند. این توصیه ها نشان می­دهد که امام اصالت این سنت الهی را قبول داشته­اند و از استبداد رای پرهیز می­کرده­اند:

  • مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ، وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا.[5] و هر كه خودكامگى پيشه كند، به هلاكت رسد و هر كه با مردم مشورت نمايد، در خردشان شريك شده است.
  • ولا تدُخلنَ فی مَشورتکَ بخیلاً، یَعدِلُ بکَ عن الفَضل و یَعدُکَ الفَقرَ، و لا جَباناً یضُعفُکَ عَن الامورِ، و لا حریصاً، یُزینُ لکَ الشَرهِ بالجَور؛ فانَّ البُخلً و الجُبنَ و الحِرصَ غرائُز شتَّییجَمعُها سُوءُ الظنِ باللهِ.[6] بخیل را در مشورت خود دخالت مده، زیرا که تو را از احسان منصرف می کند و از نیازمندی می ترساند؛ و نیز با شخص ترسو مشورت مکن، زیرا در کارها روحیه ات را تضعیف می کند. هم چنین حریص را به مشاورت مگیر که با ستمگری، حرص را در نظرت زینت می دهد. [همه ی آن چه درباره ی این اشخاص گفتم] به خاطر این است که بخل و ترس و حرص غرایز و تمایلات مختلفی اند که از بدگمانی به خدا سرچشمه می گیرند.
  • فلا تکفوا عن مقالة بحق أو مشورة بعدل؛[7]  از گفتن سخن بحق يا مشورت عادلانه، خودداري نکنيد.
  • حَقٌّ عَلَى الْعاقِلِ أنْ يُضِيفَ إِلَى رَأيِهِ رَأْىَ الْعُقَلَاءِ وَ يَضُمَّ إِلَى عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُكَمَاءِ.[8] بر هر عاقلى لازم است كه رأى عاقلان ديگر را [از طريق مشورت] به رأى خود اضافه كند و علوم دانشمندان را به علم خويش بيفزايد.
  • من شاور ذوي النّهى و الألباب فاز بالنّجح و الصّواب.[9] هر کس با صاحبان خرد مشورت نماید، به راه راست و درست رهنمون می‌شود.
  • خير من شاورت ذوو النّهى و العلم و أولوا التّجارب و الحزم.[10] کسی که با شخص عاقل و دانا مشاوره کند بر کار خود مالک و مسلط شود.

و…

رابعاً: گویا شبهه­گر منتظر است که امیرالمؤمنین(علیه السلام)در تمامی امور شخصی و حکومتی اش با مردم مشورت کند تا به این تکلیف عمل کرده باشد. اساساً باید از شبهه کننده پرسید آیا کسی که باب علم پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) است اصلاً احتیاج به مشورت دارد؟ مسلماً امیرالمومنین(علیه السلام)در تمامی امور مشورت نمی­کردند، بلکه خود مورد مشورت قرار می­گرفتند و تمام آحاد جامعه با ایشان در امور خُرد و کلان مشورت می کردند. و این طبیعی است چون ایشان اعلم امت بودند و فعلشان منطبق بر خواست خداوند و سنت رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) بوده است. پس با این پشتوانه وحیانی، ایشان در امور احتیاجی به مشورت نداشته­ اند:

  • قال رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم): انا مدینه العلم و علی بابها فمن اراد المدینه فلیات الباب.[11]
  • أعلم أمتى من بعدى على بن أبى طالب.[12]
  • فقال لها رسول اللّه (صلی الله علیه وآله وسلم): «يا فاطمة، إنّ لكرامة اللّه عزّ و جلّ إيّاك زوّجك من أقدمهم سلما، و أكثرهم علما، و أعظمهم حلما…[13]

گفتگوی امیرالمومنین(علیه السلام) در شورای ششش نفره برای تعیین خلیفه بعد از عمر نشان میدهد رأی و نظر شخصی ایشان پیروی از قران و سنت رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) است، نه چیز دیگر:

  • فَقَامَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ، فَوَقَفَ تَحْتَ الْمِنْبَرِ، فَأَخَذَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بِيَدِهِ، فَقَالَ: هَلْ أَنْتَ مُبَايِعِي عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ وَفِعْلِ أَبِي بَكْرٍ وَعُمَرَ؟ قَالَ: اللَّهُمَّ لا…[14]
  • وخلا (عبدالرحمن بن عوف) بعلی بن ابی طالب، فقال: لنا اللّه علیک، ان ولیّت هذا الامر، ان تسیر فینا بکتاب اللّه، وسنّه نبیّه، وسیره ابی بکر وعمر. فقال: اسیر فیکم بکتاب اللّه، وسنّه نبیّه ما استطعت…[15]
  • عن عاصم، عن ابی وائل، قال: قلت: لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضی اللّه عنه، قال: ما ذنبی قد بدات بعلی فقلت ابایعک علی کتاب اللّه، وسنه رسوله، وسیره ابی بکر وعمر رضی اللّه عنهما، قال: فقال: فیما استطعت…[16]

—————————————————————————————————

[1] – تاریخ طبری، طبری، الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء: 11، ج4، ص428.

کامل فی تاریخ، ابن اثیر، تحقيق: عمر عبد السلام تدمري، الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت، الطبعة: الأولى، 1417هـ / 1997م، عدد الأجزاء: 10 ، ج2، ص554.

[2] – نهج البلاغه، سید رضی، نامه 53.

[3] – وقعة الصفین، نصر بن مزاحم، ناشر: مكتبة آية الله المرعشي النجفي‌ قم، ص92.

بحار الانوار، علامه مجلسی، موسسه وفاه، ج32، ص397. (با عباراتی مشابه)

[4] – الجمل، شیخ مفید، ص128.

[5] – نهج البلاغه، سید رضی، حکمت161.

[6] – نهج البلاغه، سید رضی، نامه 53.

[7] – نهج البلاغه، سید رضی، خطبه216.

[8] – غرر الحکم، تميمى آمدى، ناشر: دار الكتاب الإسلامي‌ قم، ص351.

[9] – غرر الحکم، تميمى آمدى، ناشر: دار الكتاب الإسلامي‌ قم، ص628.

[10] – غرر الحکم، تميمى آمدى، ناشر: دار الكتاب الإسلامي‌ قم، ص356.

[11] – مستدرک علی صحیحین، حاکم نیشابوری، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1411 – 1990، عدد الأجزاء: 4، ج3، ص137.

تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، المحقق: الدكتور بشار عواد معروف، الناشر: دار الغرب الإسلامي – بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ – 2002 م، عدد الأجزاء: 16، ج5، ص571

تهذیب الکمال، مزی، المحقق: د. بشار عواد معروف، الناشر: مؤسسة الرسالة – بيروت، الطبعة: الأولى، 1400 – 1980، عدد الأجزاء: 35، ج18، ص77.

فرائد سمطین، حموینی، ناشر موسسه المحمودی، ج1، ص434.

اسدالغابه، ابن اثیر، الناشر: دار الفكر – بيروت، عام النشر: 1409هـ – 1989م، ج3، ص597.

[12] – جامع الاحادیث، سیوطی، طبع على نفقة: د حسن عباس زكى، عدد الأجزاء: 13، ج5، ص103.

فرائد سمطین، حموینی، ناشر موسسه المحمودی، ج1، ص97.

[13] -مناقب علی، ابن مردویه اصفهانی، الناشر : دار الحديث، ج1، ص51.

تاریخ اسلام، ذهبی، المحقق: عمر عبد السلام التدمري، الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت، الطبعة: الثانية، 1413 هـ – 1993 م، عدد الأجزاء: 52، ج3، ص628.

مناقب اهل البیت، ابن مغازلی، الناشر : المجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الإسلامية- المعاونية الثقافية،ص171.

تاریخ دمشق، ابن عساکر، المحقق: عمرو بن غرامة العمروي، الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، عام النشر: 1415 هـ – 1995 م، عدد الأجزاء: 80، ج42، ص132.

فصول المهمه، ابن صباغ، ناشر : دارالحدیث، ج2، ص1114.

[14] – تاریخ طبری، طبری، الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء: 11، ج4، ص238.

تاریخ اسلام، ذهبی، المحقق: الدكتور بشار عوّاد معروف، الناشر: دار الغرب الإسلامي، الطبعة: الأولى، 2003 م، عدد الأجزاء: 15، ج2، ص169.

البدایه و النهایه، ابن کثیر، الناشر: دار الفكر، عام النشر: 1407 هـ – 1986 م، عدد الأجزاء: 15، ج7، ص146.

[15] -تاریخ مدینه، ابن شبه، حققه: فهيم محمد شلتوت، طبع على نفقة: السيد حبيب محمود أحمد – جدة، عام النشر: 1399 هـ، ج3، ص924.

تاریخ یعقوبی، یعقوبی، ناشر: دار صادر، ج2، ص162.

الفصول فی الاصول، الجصاص،  الناشر: وزارة الأوقاف الكويتية، الطبعة: الثانية، 1414هـ – 1994م، عدد الأجزاء:4، ج4، ص55.

اسدالغابه، ابن اثیر، الناشر: دار الفكر – بيروت، عام النشر: 1409هـ – 1989م، ج3، ص611.

تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، المحقق: خليل شحادة، الناشر: دار الفكر، بيروت، الطبعة: الثانية، 1408 هـ – 1988 م، عدد الأجزاء:8،ج2، ص570.

السقیفه و فدک، جوهری، ص86.

[16] – مسند احمد، احمد حنبل، المحقق: شعيب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن التركي، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة: الأولى، 1421 هـ – 2001 م، ج1، ص560.

فتح الباری، عسقلانی، الناشر: دار المعرفة – بيروت، 1379،عدد الأجزاء: 13، ج13، ص197.

دیدگاهتان را بنویسید

لطفاً اطلاعات زیر را وارد کنید.

دکمه بازگشت به بالا
سوال خود را بپرسید