علی(علیه السلام) با خلفا مشکل نداشت چون به انان مشورت می داد!
اگر علی(علیه السلام) با خلفا مشکل داشت و آنها را ظالم می دانست چرا به آن ها در دوران حکومتشان در مسائل فقهی و حکومتی مشورت می داد؟
بیان شبهه:
حضرت علی(رضی الله عنه) در طول خلافت خلفا راشدین بسیار به کمک ایشان می رفتند و مشورت هایی در امور حکومت ، جنگ و ……. می دادند. به عنوان مثال بر اساس آنچه ابن کثیر نقل کرده، وقتی ابوبکر در ذوالقصه مکانی در نزدیک مدینه خود را آماده می کرد تا به جنگ اهل ردّه برود، امام علی به او فرمود: بهتر است شما خود در این جنگ شرکت نکنید. وقتی خلیفه خود به جنگ برود، نظم جامعه اسلامی در مرکز خلافت از هم می پاشد و تعدیل دوباره آن سخت خواهد بود. ابوبکر پیشنهاد امام را پذیرفت و خالد بن ولید را به جای خود به جنگ فرستاد.[1]
یا در سال 19 هجری، عمر با اصحاب پیامبر، بر سر تقسیم زمین های کوفه به مشورت پرداخت. برخی پیشنهاد دادند که آن ها را بین نسل حاضر تقسیم کن. امام علی(علیه السلام)فرمود: اگر این زمین ها را بین نسل حاضر تقسیم کنی، برای نسل آینده چیزی نمی ماند؛ اما اگر این زمین ها در دست صاحبان شان باشد و به حکومت مالیات بدهند، هم برای نسل حاضر و هم برای آیندگان سود دارد. عمر این پیشنهاد را پذیرفت و چنین کرد.[2]
حال اگر علی(علیه السلام) با خلفا مشکل داشت چرا باید به آن ها کمک می کرد؟
پاسخ شبهه:
اولاً: أمير المؤمنين(علیه السلام) به اعتقاد شیعه امام منصوب الهی بر تمام مردم می باشد، چه آنها پذیرفته باشند و چه نپذیرفته باشند، پس هر گاه شخصی برای رفع هر گونه نیاز به ایشان مراجعه می کرد، حضرت دست رد به سینه او نمی زدند، حال آن شخص یهودی بود یا به ظاهر خلیفه مسلمین یا ….، از آنجا که اغلب مراجعات جهت مشاوره از جانب خلفا صورت گرفته است، امام ایشان را نیز همچون سایر مردم از موهبت علم خویش برخوردار می ساختند.
ثانیاً: در بیشتر مشاوره های حضرت شاهدیم که این یاری رسانی ها جهت حفظ جایگاه اسلام و یا جان مسلمین بوده است. لذا ایشان احساس وظیفه می نمودند که جان مسلمانان و یا آیین نوپای اسلام را با مشورت و رهنمود خود حفظ کنند، مثلاً اگر مشاهده می کردند که فردی به ناحق برای اجرای حد برده می شود با اعلام حکم صحیح از اجرای حکم اشتباه جلوگیری می کردند.[3] یا اگر خلیفه برای حفظ جان سپاه مسلمین از ایشان مشورت می خواست با در نظر گرفتن صلاح مسلمین بهترین گزینه را به او پیشنهاد می دادند.[4] گاهی نیز مسلمانان با چالشهایی از جانب اهل کتاب روبرو می شدند که علم نداشته خلفا نمی توانست مسلمانان را از حیرت رهایی بخشد، بايد اذعان داشت که اگر امام(علیه السلام) در اين موارد به کمک خلفا نميشتافت، مسلمانان دچار سرگشتگي بزرگي ميشدند و ممکن بود بسياري از آنها دست از اسلام بردارند، به ويژه با توجّه به اينکه گاهي سؤالکننده هنگام دريافت نکردن پاسخ، اصل اسلام را زير سؤال برده و آن را دين باطل اعلام ميکرد.
ثالثاً: اين طور نبوده است که خلفا از آن حضرت به عنوان مشاور و وزير دعوت به شرکت در اداره حکومت کنند و آن حضرت نيز بپذيرند و سپس اين مطلب نشاني بر موافقت و همدلي حضرت با خلفا دانسته شود. بلکه خلفا اين مقدار نيز انصاف و دلسوزي براي امّت نشان ندادند و مردم را از تدبير و درايتِ اميرالمؤمنين(علیه السلام) محروم کردند و آن حضرت، در انزواي سياسي و اجتماعي، نگه می داشتند و تنها در مواردی که به بن بست می رسیدند از آن حضرت کمک می خواستند. و حضرت برای باز شدن گره ها به آنان مشاوره می دادند. بر این اساس هیچ سند تاریخی نمی توان یافت که نشان دهنده این باشد حضرت به عنوان مشاور حکومتی منصبی پذیرفته باشد. خلفا هم عمداً ایشان را در برخی مشاوره ها حذف می کردند و یا به توصیه های ایشان گوش نمی دادند[5] تا استقلال خود را به رخ امام بکشند. و همچنین حضرت نیز این دقت را داشتند تا مشاوره دادن ایشان به منزله تأیید غصب حکومت از جانب آنان تلقی نگردد.
رابعاً: يکي دیگر از دلايل مداخله امام در حلّ پارهاي مسائل مطرح شده در عصر خلفا، اعلان و اثبات عدم لياقت خلفا در رهبري جامعه اسلامي بود؛ شواهد تاريخي نشان ميدهد که خليفه دوم در عصر خويش، اغلب درباره يکي از مسائل و احکام اسلام دچار سردرگمی و یا اشتباه می شد و حضرت با راهنمایی او نشان میدادند که او منصبی را غصب کرده که به هیچ عنوان شایستگی آن را ندارد. از آنجا بود که خلیفه دوم بارها عبارت «لولا علی لهلک عمر»[6] را به کار می برد و به شایستگی علمی ایشان اذعان داشت.
—————————————————————————————————
1–رز أبو بكر إلى الْقَصَّةِ وَاسْتَوَى عَلَى رَاحِلَتِهِ، أَخَذَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ بِزِمَامِهَا وَقَالَ: إِلَى أَيْنَ يَا خليفة رسول الله؟ أَقُولُ لَكَ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) يوم أحد: لم سَيَفَكَ وَلَا تَفْجَعْنَا بِنَفْسِكَ، وَارْجِعْ إِلَى الْمَدِينَةِ، فو الله لَئِنْ فُجِعْنَا بِكَ لَا يَكُونُ لِلْإِسْلَامِ نِظَامٌ أَبَدًا.
البداية والنهاية، ابن کثیر، الناشر: دار الفكر،عام النشر: 1407 هـ – 1986 م، عدد الأجزاء: 15، ج 6، ص315.
2-و شاور عمر اصحاب رسول الله فی سواد الکوفه، فقال له بعضهم: تقسمها بیننا، فشاور علیّاً، فقال: ان قسمتها الیوم لم یکن امن یجی ء بعدنا شی ء، و لکن تقرّها فی ایدیهم یعملونها، فتکون لنا و لمن بعدنا. فقال: وفّقک الله! هذا الرأی.
تاريخ اليعقوبي،احمد بن ابی یعقوب، ناشر: دار صادر، عدد الاجزا: 2، ج 2، ص 151.
[3] – كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن وقال في المجنونة التي أمر برجمها وفي التي وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له علي إن الله تعالي يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا علي لهلك عمر.
عمر همواره پناه می برد به خدا از اینکه مشکلی برایش پیش آید و امیرالمومنین7 در آنجا نباشد و درباره زن ديوانه اي كه عمر امر به سنگسار او كرد و در مورد زني كه شش ماهه بچه اش به دنيا آمده بود پس عمر خواست كه آنها را سنگسار كند پس حضرت علي به او گفت همانا خداي متعال مي گويد : و حمل زن و شير دادنش سي ماه است … و همچنين به او گفت : همانا خدا تكليف را از ديوانه برداشته است … پس عمر مي گفت : اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.
الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ابن عبدالبر، المحقق: علي محمد البجاوي، الناشر: دار الجيل، بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 هـ – 1992 م، عدد الأجزاء: 4، ج3، ص1103.
[4] -مصداقی(ابن اثیر در البدایه و النهایه) که شبهه گر بعنوان تایید شبهه خود آورده گویاست که حضرت خواهان خیر و صلاح اسلام و مسلمانان بودند نه شخص خلیفه.
[5] – …فقال علي: أين تخرج بنفسك! إنك تريد عدوا كلبا،…
در سال پانزدهم هجرت، عمربن خَطّاب با علي مشورت کرد و علي به او گفت: شخصاً به بيت المقدس نرود، ولي عمر نپذيرفت…
تاریخ طبری، طبری، الناشر: دار التراث – بيروتف الطبعة: الثانية – 1387 هـف عدد الأجزاء: 11 ، ج3، ص608.
… فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ: تَقْسِمُ كُلَّ سَنَةٍ مَا اجْتَمَعَ إِلَيْكَ مِنْ مَالٍ، فَلا تُمْسِكْ مِنْهُ شَيْئًا…
و باز در همين سال، با علي مشورت کرد که عايدي عراق و ساير ديار مفتوحه را چه بايد کرد؟ و اميرالمؤمنين(علیه السلام) گفت: آنچه عايد شود، بايد هر ساله ميان مقاتلين و مجاهدين همان ديار تقسيم گردد. ولي عمر نپذيرفت و عايدي را خزانه کرد و با صوابديد ديگران، به تدوين دواوين پرداخت و حقوق ماهيانه و ساليانه مقرّرکرد، آنچنان که در ايران باستان مرسوم بود.
تاریخ طبری، طبری، الناشر: دار التراث – بيروتف الطبعة: الثانية – 1387 هـف عدد الأجزاء: 11 ، ج4، ص209.
[6] – كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن وقال في المجنونة التي أمر برجمها وفي التي وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له علي إن الله تعالي يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا علي لهلك عمر.
عمر همواره پناه می برد به خدا از اینکه مشکلی برایش پیش آید و امیرالمومنین7 در آنجا نباشد و درباره زن ديوانه اي كه عمر امر به سنگسار او كرد و در مورد زني كه شش ماهه بچه اش به دنيا آمده بود پس عمر خواست كه آنها را سنگسار كند پس حضرت علي به او گفت همانا خداي متعال مي گويد : و حمل زن و شير دادنش سي ماه است … و همچنين به او گفت : همانا خدا تكليف را از ديوانه برداشته است … پس عمر مي گفت : اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.
الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ابن عبدالبر، المحقق: علي محمد البجاوي، الناشر: دار الجيل، بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 هـ – 1992 م، عدد الأجزاء: 4، ج3، ص1103.