پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ابوبکر را که برایش مهم بود با خود به غار برد ، ولی علی(علیه السلام) که برایش اهمیتی نداشت در بستر خود خوابانید.
پاسخ شبهه:
اولاً: آنچنان که قبلاً هم ذکر کردیم[1] جانفشانی امیرالمومنین(علیه السلام) در راه نجات جان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فضیلتی بالاست که با اینگونه سخنان نادیده گرفته نمی شود.
ثانیاً: باید از شبهه کننده پرسید اصل این مطلب که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) همراه با ابوبکر از مکه خارج و به سوی مدینه هجرت کرده باشند جای تردید دارد. موضوع همراهی ابوبکر با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ، به دلایل زیر محل اشکال واقع میگردد:
الف-عامه چگونه ادعای همراهی ابوبکر با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دارد و به آیه غار استناد میکند در حالی که خود ابوبکر و دخترش عایشه چنین نظری ندارند:
- ابوبکر در هیچ کجا به این فضیلت اعتراف نکرده است، در حالیکه در روز سقیفه که هر مدعی برای برحق بودن مقام خلافت برای خود می کوشید به هر فضیلتی چنگ بندازد،اما میبینیم به قریشی بودن خود اشاره می کند اما هیچ سخنی از همراهی غار به مین نمی آورد:
وَقَالَ: أَمَّا بَعْدُ يَا مَعْشَرَ الأَنْصَارِ، فَإِنَّكُمْ لا تَذْكُرُونَ مِنْكُمْ فَضْلا إِلا وَأَنْتُمْ لَهُ أَهْلٌ، وَإِنَّ الْعَرَبَ لا تَعْرِفُ هَذَا الأَمْرَ إِلا لِهَذَا الْحَيِّ مِنْ قُرَيْشٍ، وَهُمْ أَوْسَطُ الْعَرَبِ دَارًا وَنَسَبًا، وَلَكِنْ قَدْ رَضِيتُ لَكُمْ أَحَدَ هَذَيْنِ الرَّجُلَيْنِ، فَبَايِعُوا أَيَّهُمَا شِئْتُمْ.[2]
- حدثنا مُوسَى بن إِسْمَاعِيلَ … فقالت عَائِشَةُ من وَرَاءِ الْحِجَابِ ما أَنْزَلَ الله فِينَا شيئا من الْقُرْآنِ إلا أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ عُذْرِي[3] … عائشه از پشت پرده گفت: هيچ چيزى از قرآن در باره ما خاندان نازل نشده است؛ مگر اين كه خداوند [آيه] عذر مرا نازل كرده است (اشاره به آيه افك).
لازم به توضیح است طبق قواعد زبان عربي، در جمله «ما أَنْزَلَ الله فِينَا شيئا» كلمه «شيئا» نكره در سياق نفى است و دلالت بر عموم مىكند؛[4] يعنى هيچ آيهاى در قرآن كريم به صورت اختصاصى در باره عائشه و اطرافيان او نازل نشده است.از طرف ديگر كلمه «الا» در جمله «إلا أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ عُذْرِي» از ادات حصر است و طبق قواعد ثابت شده در علم اصول، جمله استثنائيه، دلالت بر حصر مىكند و داراى مفهوم است.
بنابراين، اين روايت ثابت مىكند كه هيچ آيهاى در قرآن كريم به صورت اختصاصى در باره خاندان عائشه كه ابوبكر نيز جزو آن است، نازل نشده است. در نتيجه اين روايت با رواياتى كه ثابت مىكند ابوبكر به همراه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در غار بوده و آيه «غار» در باره او نازل شده است، در تعارض است.
ب-شواهد روایی و تاریخی نشان می دهد که ابوبكر، قبل از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به قبا رسيده بوده است، به این دو روایت بخاری دقت کنید:
- حدثنا إِبْرَاهِيمُ بن الْمُنْذِرِ قال حدثنا أَنَسُ بن عِيَاضٍ عن عُبَيْدِ اللَّهِ عن نَافِعٍ عن بن عُمَرَ قال لَمَّا قَدِمَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ الْعُصْبَةَ مَوْضِعٌ بِقُبَاءٍ قبل مَقْدَمِ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كان يَؤُمُّهُمْ سَالِمٌ مولى أبي حُذَيْفَةَ وكان أَكْثَرَهُمْ قُرْآنًا.[5] از ابن عمر نقل شده است كه وقتى مهاجران نخستين، قبل از آمدن رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به منطقه عصبه كه جاى در قباء است، رسيدند، سالم مولى أبى حذيفه امامت جماعت آنها را به عهده داشت و او از همه آنها بيشتر قرآن بلد بود.
- حدثنا عُثْمَانُ بن صَالِحٍ حدثنا عبد اللَّهِ بن وَهْبٍ أخبرني بن جُرَيْجٍ أَنَّ نَافِعًا أخبره أَنَّ بن عُمَرَ رضي الله عنهما أخبره قال كان سَالِمٌ مولى أبي حُذَيْفَةَ يَؤُمُّ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَأَصْحَابَ النبي صلى الله عليه وسلم في مَسْجِدِ قُبَاءٍ فِيهِمْ أبو بَكْرٍ وَعُمَرُ وأبو سَلَمَةَ وَزَيْدٌ وَعَامِرُ بن رَبِيعَةَ.[6] از عبد الله بن عمر نقل شده كه گفت: سالم مولى أبى حذيفه، امامت نماز جماعت نخستين مهاجرين و اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را در مسجد قباء به عهده داشت، ابوبكر، عمر، ابوسلمه، زيد و عامر بن ربيعه نيز در اين نماز جماعت شركت داشتند.
بنابراين، داستان همراهى ابوبكر با رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در غار، با اين دو روايتى كه بخارى در صحيحترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن نقل كرده است، زير سؤال میرود.
ج– در برخی از احادیث و نقل های دیگر عامه هجرت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از مکه به سوی مدینه به صورت انفرادی و بدون همراه نقل شده است. با توجه به تعصب و علاقهای که عامه به خلیفه اول خود دارند، چگونه این سفر را برای پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به تنهایی نقل کرده اند و هیچ نامی از ابوبکر در این روایات به میان نیامده است. آیا می توان چنین نتیجه گرفت که این هجرت به صورت انفرادی انجام شده است و بعدها بخش هایی مبنی بر وجود ابوبکر در این سفر به آن روایات افزوده شده است:
- فخرج رسول الله فأخذ حفنة من تراب في يده ثم قال نعم أنا أقول ذلك أنت أحدهم وأخذ الله على أبصارهم عنه فلا يرونه فجعل ينثر ذلك التراب على رؤسهم وهو يتلو هذه الآيات «يس والقرآن الحكيم إنك لمن المرسلين على صراط مستقيم (إلى قوله) وجعلنا من بين أيديهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون» ولم يبق منهم رجل الا وقد وضع على رأسه ترابا ثم انصرف إلى حيث أراد أن يذهب…[7] رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) از خانه خارج شد، مشتى از خاك برداشت، خداوند چشمان مشركان را نابينا كرد و آنها رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را نديدند، آن حضرت خاكها را را بر سر آنها پاشيد؛ در حالى كه اين آيه را مىخواند: «يس و القرآن…» مردى از آنها باقى نماند؛ مگر اين كه خاك بر سر او نشست، سپس رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به سمتى كه مىخواست برود، حركت كرد…
- عنِ بن عَبَّاسٍ في قَوْلِهِ (وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ) قال تَشَاوَرَتْ قُرَيْشٌ لَيْلَةً بِمَكَّةَ فقال بَعْضُهُمْ إذا أَصْبَحَ فَأَثْبِتُوهُ بِالْوَثَاقِ يُرِيدُونَ النبي صلى الله عليه وسلم وقال بَعْضُهُمْ بَلِ اقْتُلُوهُ وقال بَعْضُهُمْ بَلْ أَخْرِجُوهُ.فاطلع الله عز وجل نَبِيَّهُ على ذلك فَبَاتَ علي على فِرَاشِ النبي صلى الله عليه وسلم تِلْكَ اللَّيْلَةَ وَخَرَجَ النبي(صلی الله علیه وآله وسلم) حتى لَحِقَ بِالغَارِ وَبَاتَ الْمُشْرِكُونَ يَحْرُسُونَ عَلِيًّا يَحْسَبُونَهُ النبي(صلی الله علیه وآله وسلم) فلما أَصْبَحُوا ثَارُوا إليه فلما رَأَوْا عَلِيًّا رَدَّ الله مَكْرَهُمْ فَقَالُوا أَيْنَ صَاحِبُكَ هذا قال لاَ أدري فَاقْتَصُّوا أَثَرَهُ فلما بَلَغُوا الْجَبَلَ خُلِّطَ عليهم فَصَعِدُوا في الْجَبَلِ فَمَرُّوا بِالغَارِ فَرَأَوْا على بَابِهِ نَسْجَ الْعَنْكَبُوتِ فَقَالُوا لو دخل ههنا لم يَكُنْ نَسْجُ الْعَنْكَبُوتِ على بَابِهِ فَمَكَثَ فيه ثَلاَثَ لَيَالٍ.[8]
ابن عباس در باره اين سخن خداوند «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ؛ ياد كن اى رسول ما! هنگامى كه كافران از راه حيلهگرى تصميم گرفتند تا تو را به بند كشند(الانفال/30)».نقل شده است كه در يكى از شبها، كفّار قريش در شهر مكه به مشورت پرداختند و نتيجه مشورتشان آن بود كه بعضى گفتند: بامداد كه شد، محمد را دستگير كرده او را به بند كشيم؛ ديگرى پيشنهاد كرد: چنين نيست بلكه او را مىكشيم؛ ديگرى پيشنهاد داد او را تبعيد مىكنيم.خداى تعالى، رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) را از تصميمهاى قريش، آگاه ساخت. آن شب على(علیه السلام)در بستر پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) خوابيد و آن حضرت از خانه بيرون رفت تا به غار ثور رسيد. كافران آن شب على(علیه السلام)را كه خيال مىكردند پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) است، تحت نظر گرفته بودند كه مبادا شبانه از خانه بيرون برود!.بامداد كه به خانه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) حمله ور شدند، على(علیه السلام)را مشاهده كردند و دانستند كه از حيله گرى خود بهرهاى نبردهاند. از على(علیه السلام)پرسيدند: مصاحب تو (رسول خدا) كجاست؟ حضرت على(علیه السلام)اظهار بىاطلاعى كرد. كفّار قريش اثر پاى حضرت را دنبال كرده تا به كوه منتهى شد. آنجا اثر پائى به چشم نخورد، ناچار بر فراز كوه آمدند غار ثور را ديدند، تارهائى بر در غار تنيده شده بود، گفتند: اگر پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با وجود همين تارهاى عنكبوت وارد غار شده بود، تارهاى عنكبوت از هم گسيخته مىشد. و به اين ترتيب، از تصميمى كه داشتند منصرف شدند. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) سه شبانه روز در غار به سر برد.
- عن ابن اسحاق فنزل رسول الله بخيمة أم معبد واسمها عاتكة بنت خلف بن معبد بن ربيعة بن أصرم فأرادوا القرى فقالت والله ما عندنا طعام ولا لنا منحة ولا لنا شاة إلا حائل فدعا رسول الله ببعض غنمها فمسح ضرعها بيده ودعا الله وحلب في العس حتى أرغى وقال اشربي يا أم معبد فقالت اشرب فانت أحق به فرده عليها فشربت ثم دعا بحائل أخرى ففعل مثل ذلك بها فشربه ثم دعا بحائل أخرى ففعل بها مثل ذلك فسقى دليله ثم دعا بحائل أخرى ففعل بها مثل ذلك فسقى عامرا ثم تروح وطلبت قريش رسول الله حتى بلغوا أم معبد فسألوا عنه فقالوا أرأيت محمدا من حليته كذا وكذا فوصفوه لها فقالت ما أدري ما تقولون قدمنا فتى حالب الحائل قالت قريش فذاك الذي نريد….[9] از ابن اسحاق نقل شده است كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به خيمه ام معبد وارد شد. اسم او عاتكه بنت خلف بن معبد بود بود. رسول خدا6 و همراهان او مىخواستند در آن جا بمانند، اممعبد گفت: به خدا سوگند كه در نزد ما نه طعامى وجود دارد، نه شترى كه شير دهد و نه گوسفندي؛ جز اين گله بز. پس رسول خدا بعضى از حيوانات او را پيش خود خواند و ضراع او را با دستش لمس كرد و به درگاه خداوند دعا كرد. شير آن حيوان را در كاسهاى دوشيد تا اين كه پر شد و فرمود: ام معبد بنوش. ام معبد گفت: شما بنوشيد كه شما سزاوارتر هستيد. رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شير به او پس داد، ام معبد از آن نوشيد. سپس بز ديگرى را خواست و همانند داستان قبلى اتفاق افتاد و خود آن حضرت شير نوشيد. سپس بز ديگرى را خواست و اين بار راهنماى آن حضرت شير نوشيد. سپس بز ديگرى را خواست و عامر از آن شير نوشيد و سپس به راه افتادند. قريش به دنبال رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مىگشتند تا اين كه به ام معبد رسيدند و از او سؤال كردند و گفتند: آيا محمد را نديدى كه چنين و چنان بود… ام معبد گفت: نمىدانم كه شما چه مىگوييد ولى جوانى پيش ما آمد و از اين گله بز شير نوشيد. قريش گفتند كه ما به دنبال او هستيم…
- (إلا تنصروه فقد نصره الله إذ أخرجه الذين كفروا) من مكة وإسناد الإخراج إليهم إسناد إلى السبب البعيد فإن الله تعالى أذن له عليه الصلاة والسلام بالخروج حين كان منهم ما كان فخرج صلى الله تعالى عليه وسلم بنفسه.[10] اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد، آن هنگام كه كافران او را از مكّه بيرون كردند، اسناد اخراج به قريشيان، اسناد به سبب بعيد است؛ زيرا خداوند به آن حضرت اجازه خروج داد در آن هنگام كه اوضاع به اين صورت درآمد، رسول خدا خودش (يا به تنهائي) از مكه خارج شد.
ثالثاً: اگر بپذیریم ابوبکر در این هجرت با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بوده اند، باید پرسید آیا همراهى ابوبكر نيز به دستور رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بوده است و یا حضرت به خاطر مصالحى مجبور به بردن ابوبكر شده است؟ در حالى كه طبق شهادت قرآن و مدارك موجود در منابع اهل سنت، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ابتدا به تنهائى به طرف غار رفته بوده و ابوبكر بعد از با خبر شدن از حركت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به دنبال آن حضرت راه افتاد و رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) نيز به خاطر اين كه ابوبكر زير شكنجه قريش جاى آن حضرت را نشان ندهد، ابوبكر را به همراه خود برده است.
الف-آيه شهادت مي دهد كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به تنهائي خارج شده است.
- (إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ)(توبه/40)
آن هنگام كه كافران او را از مكه بيرون كردند، در حالى كه دوّمين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت) در آن هنگام كه آن دو در غار بودند.
همانطور که در آیه به وضوح دیده مىشود رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در هنگام خروج از مكه تنها بوده و در غار «ثانى اثنين» شده است؛ اگر ابوبكر در زمان خروج از مكه به همراه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بود، بايد «اخرج» به صورت تثنيه مىآمد نه به صورت مفرد؛ همان طور كه در زمان حضور در غار، ضمير به صورت تثنيه آمده است (اذ هما فى الغار).[11]
ب-حركت ابوبكر بعد از خروج رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) از مكه.
- عن ابن عباس…. وشري عَلِىٌّ نَفْسَهُ لَبِسَ ثَوْبَ النبي6ثُمَّ نَامَ مَكَانَهُ.قال: وكان الْمُشْرِكُونَ يَرْمُونَ رَسُولَ اللَّهِ6فَجَاءَ أبو بَكْرٍ وعلي نَائِمٌ. قال: وأبو بَكْرٍ يَحْسَبُ أَنَّهُ نبيّ اللَّهِ قال: فقال: يا نبيّ اللَّهِ. قال: فقال له علي: إن نبيّ اللَّهِ6قَدِ انْطَلَقَ نحو بِئْرِ مَيْمُونٍ فَأَدْرِكْهُ. قال: فَانْطَلَقَ أبو بَكْرٍ فَدَخَلَ معه الْغَارَ…[12] على [عليه السّلام] لباس رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را بر تن كرد و به جاى ايشان خوابيد. مشركان همان گونه كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را ناسزا مىگفتند، به ناسزاگويى پرداختند به گمان اين كه وى پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) است. ابو بكر رسيد و گفت: اى پيامبر خدا. على(علیه السلام)به وى گفت: پيامبر به طرف چاه ميمون رفتهاند. ابو بكر را چاه ميمون را در پيش گرفت و با حضرت به درون غار شد، مشركان نيز همچنان به ناسزاگويى خود ادامه مىدادند…
این حدیث به وضوح نشان میدهد ابوبکر از حرکت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) برای هجرت آگاه نبودند.
ج-ابوبكر، نزديك غار ثور به رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ملحق شد.
- أخرج ابن مردويه وأبو نعيم في الدلائل عن ابن عباس رضي الله عنهما قال: لما خرج رسول الله6من الليل لحق بغار ثور قال: وتبعه أبو بكر رضي الله عنه فلما سمع رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) حسه خلفه خاف أن يكون الطلب، فلما رأى ذلك أبو بكر رضي الله عنه تنحنح فلما سمع ذلك رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) عرفه فقام له حتى تبعه فأتيا الغار فأصبحت قريش في طلبه…[13] رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) شبانه از خانه بيرون آمد و به غار ثور رسيد. ابن عباس مى گويد: ابو بكر وقتى ديد كه آن جناب از شهر بيرون مىرود به دنبالش به راه افتاد و صداى حركتش به گوش رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) رسيد، آن حضرت ترسيد مبادا يكى از دشمنان باشد كه در جستجوى او است، وقتى ابو بكر اين معنا را احساس كرد، شروع كرد به سرفه كردن. رسول خدا6صداى او را شناخت و ايستاد تا او برسد، ابو بكر هم چنان به دنبال آن جناب بود تا به غار رسيدند. صبحگاهان قريش به جستجوى آن حضرت برخاستند…
د-كرز قيافه شناس، فقط اثر پاي رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را دنبال كرد.
- انوا استأجروه لما خرج النبي صلى الله عليه وسلم إلى المدينة مهاجرا فاقتفى أثره حتى أنتهى إلى غار ثور فرأى نسج العنكبوت على بابه فقال إلى هنا انتهى أثره ثم لا أدري أخذ يمينا أو شمالا أو صعد الجبل.[14] آنگاه كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به سوى مدينه هجرت كرد، مشركان قريش او (كرز بن علقمه) را استخدام كردند، وى اثر رسول خدا را دنبال كرد تا به غار ثور رسيد، وقتى به آنجا رسيد، ديد كه عنكبوت بر در آن تار تنيده است، پس گفت: در اين جا اثر پايان يافته است، بعد از آن نمىدانم كه به طرف راست رفته يا چپ و يا از كوه بالا رفته است.
- کان كرز بن علقمة بن هلال بن جريبة بن عبدنهم بن حليل، الذي قفا أثر رسول الله – صلى الله عليه وسلم – حتى انتهى إلى الغار: فرأى عليه نسج العنكبوت وعش الحمامة ببيضها؛ فقال: ها هنا انقطع الأثر؛ فإما غاص في الأرض، أو ارتفع إلى السماء، فانصرفوا.[15] كرز بن علقمه، اثر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را تا در غار دنبال كرد، پس ديد كه بر در آن عنكبوت تار تنيده و كبوتر براى تخمگذارى لانه ساخته است، پس گفت: در اين جا اثر قطع شده است، يا در زمين فرو رفته و يا به آسمان رفته است، پس قريشيان منصرف شدند.
- کان كرز بن علقمة بن علال بن حريبة بن عبد فهم بن حليل الذي قفا أثر رسول الله حتى انتهى إلى الغار ورأى عليه نسج العنكبوت وعش اليمامة ببيضها فرخوا عنه.[16] كرز بن علقمه همان كسى است كه اثر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را تا غار دنبال كرد و ديد كه عنكبوت بر در آن تار تنيده و كبوتر براى تخمگذارى لانه ساخته است، پس قريشيان منصرف شدند.
- وبعثت قريش قائفين يقصان آثار رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) . أحدهما كرز بن علقمة بن هلال الخزاعي. فاتبعاه، حتى انتهيا إلى غار ثور. فرأى كرز عليه نسج العنكبوت. فقال: ها هنا انقطع الأثر. فانصرفوا.[17] قريش، دو نفر قيافهشناس را فرستادند تا آثار رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را دنبال كنند، يكى از آنها كرز بن علقمه بود، آن دو نفر اثر را دنبال كردند تا به غار ثور رسيدند، وقتى كرز ديد كه عنكبوت بر آن لانه كرده است، گف: اثر در اين جا قطع شده است؛ پس قريشيان منصرف شدند.
- وهذا كرز هو الذي قفا أَثر النبيّ ليلة الغار، فلمّا رأَى عليه نسج العنكبوت قال: هاهنا انقطع الأَثر، وهو الذي قال حين نظر إِلى قدم النبي فقال: «هذا القدم من تلك القَدَم التي في المقام».[18] اين كرز همان كسى است كه اثر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را در شب غار دنبال كرد، وقتى ديد كه عنكبوت بر آن تار تنيده، گفت: در اين جا اثر قطع شده است. او همان كسى است كه وقتى به جاى پاى رسول خدا نگاه كرد، گفت: اين جاى پا همان جاى پايى است كه در مقام (ابراهيم) ديدهام.
- لما تواری رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) من قریش اخرجت قریش معقلا ابا کرز القائف فراوا اثرا فقالوا انظر الی هذا الاثر فقال ما رایت وجه محمد قط ولکن ان شئتم الحقت لکم نسب هذا الاثر قالوا الحق قال هذا الذی فی مقام ابراهیم او هذا من الذی فی مقام ابراهیم فقال ابو سفیان خرفت حسدا للنبی (صلی الله علیه وآله وسلم) ان یکون یشبه بابراهیم (علیهالسّلام).[19] زمانی که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به خاطر آزار و اذیت قریشیان از مکه خارج شدند قریشیان برای پیدا کردن پیامبر اباکرز را با خود بردند، پس آنها جای پای حضرت را دیدند به کرز گفتند به این رد پا نگاه کن (آیا این رد پای محمد است؟) او گفت: من تا به حال محمد را ندیده امولی اگر بخواهید (از روی این جای پا) به شما می گویم او چه شخصیتی است، گفتند: بگو، او گفت: این فرد کسی است که جایگاه و مقام ابراهیم پیامبر را داراست، و یا اینکه از کسانی است که در جایگاه و رتبه ابراهیم است. ابوسفیان بخاطر حسدی که نسبت به پیامبر اکرم6 داشت از اینکه کُرز حضرت را به ابراهیم تشبیه کرد برآشفت و به کُرز گفت تو نادان وخرفت شدهای.
ه-بررسی روايت انتخاب ابوبكر براي همراهي.
دوستداران خلیفه اول برای اثبات همراهی ابوبکر با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به روایتی در بخاری استناد می کنند:
- قال بن شِهَابٍ قال عُرْوَةُ قالت عَائِشَةُ فَبَيْنَمَا نَحْنُ يَوْمًا جُلُوسٌ في بَيْتِ أبي بَكْرٍ في نَحْرِ الظَّهِيرَةِ قال قَائِلٌ لِأَبِي بَكْرٍ هذا رسول اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) مُتَقَنِّعًا في سَاعَةٍ لم يَكُنْ يَأْتِينَا فيها. فقال أبو بَكْرٍ: فِدَاءٌ له أبي وَأُمِّي والله ما جاء بِهِ في هذه السَّاعَةِ إلا أَمْرٌ. قالت: فَجَاءَ رسول اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) فَاسْتَأْذَنَ فَأُذِنَ له فَدَخَلَ فقال النبي (صلی الله علیه وآله وسلم) لِأَبِي بَكْرٍ أَخْرِجْ من عِنْدَكَ. فقال أبو بَكْرٍ: إنما هُمْ أَهْلُكَ بِأَبِي أنت يا رَسُولَ اللَّهِ؟ قال: فَإِنِّي قد أُذِنَ لي في الْخُرُوجِ. فقال أبو بَكْرٍ الصَّحَابَةُ بِأَبِي أنت يا رَسُولَ اللَّهِ؟ قال رسول اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) : نعم. قال أبو بَكْرٍ: فَخُذْ بِأَبِي أنت يا رَسُولَ اللَّهِ إِحْدَى رَاحِلَتَيَّ هَاتَيْنِ! قال رسول اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) : بِالثَّمَنِ. قالت عَائِشَةُ: فَجَهَّزْنَاهُمَا أَحَثَّ الْجِهَازِ وَصَنَعْنَا لَهُمَا سُفْرَة…[20] ابن شهاب از عروه نقل كرده است كه عائشه گفت: روزى در خانه ابوبكر در اول ظهر نشسته بوديم كه شخصى به ابوبكر گفت: اين رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) است كه صورت خود را پوشانده است، او هيچگاه در چنين ساعتى پيش ما نمىآيد. ابوبكر گفت: پدر و مادرم به فدايش، سوگند به خدا او در اين ساعت نيامده مگر اين كار مهمى دارد. رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) آمد و اجازه ورود خواست، به او اجازه داده شد، وارد شده و سپس خطاب به ابوبكر گفت: بيا بيرون، ابوبكر گفت: اينها همه اهل تو هستند، پدرم به فدايت اى رسول خدا. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: به من اجازه خروج داده شده است. سپس ابوبكر گفت: من هم به همراه شما بيايم پدرم به فدايت اين رسول خدا ؟ رسول خدا فرمود: بلي. ابوبكر گفت: پدرم به فدايت اى رسول خدا، يكى از دو مركب مرا بگير، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: با پرداخت قيمت مىگيرم. عائشه گفت: ما هر دو مركب را سريعا آماده كرديم، …
حال این روایت را از دو منظر سندی و متنی بررسی می کنیم:
یک-بررسي سند روايت:
افرادى در سند اين روايت وجود دارند كه شاید توثيقاتی هم از آنان در کتب روایی عامه شده باشد اما در عين حال مطالبى درباره آنان وجود دارد كه با تأمل بيشتر تمام روايات آنها را زير سؤال مىبرد، به این موارد نگاه کنید:
زهري(ابن شهاب)
- نا جعفر بن إبراهيم الجعفري قال كنت عند الزهري أسمع منه فإذا عجوز قد وقفت عليه فقالت يا جعفري لا تكتب عنه فإنه مال إلى بني أمية وأخذ جوائزهم فقلت من هذه قال أختي رقية خرفت قالت خرفت أنت كتمت فضائل آل محمد.[21] جعفر بن ابراهيم جعفرى مىگويد: در حال شنيدن حديث از زهرى بودم، ناگهان زن كهن سالى آمده و گفت: اى جعفرى از زهرى حديث نقل نكن. چون به بنى اميّه گرايش يافته و جوائزشان را دريافت كرده است! گفتم: اين زن كيست؟ زهرى گفت: خواهر من است و خرفت ـ ديوانه ـ شده است. آن زن در پاسخ گفت: تو خرفت ـ ديوانه ـ شده اى؛ زيرا كه فضائل آل محمد را كتمان و پنهان مى كنى!.
- وحكى الحاكم عن ابن معين أنه قال أجود الأسانيد الأعمش عن إبراهيم عن علقمة عن عبد الله فقال له انسان الأعمش مثل الزهري فقال برئت من الأعمش أن يكون مثل الزهري الزهري يرى العرض و الإجازة ويعمل لبني أمية والأعمش فقير صبور مجانب للسلطان ورع عالم بالقرآن.[22]
حاكم ( نيشابوري) از ابن معين نقل كرده است كه: بهترين سند اين است كه اعمش از ابراهيم، از علقمه و او از عبد الله نقل كند. شخصى از او پرسيد: اعمش مثل زهرى است؟ ابن معين گفت: بيزازم از اين كه اعمش مثل زهرى باشد؛ چرا كه زهرى دنبال مال دنيا و گرفتن جايزه بود و براى بنى اميه كار مىكرد؛ اما اعمش فقير و صبور بود و از فرمانروايان دورى مىكرد، اهل ورع و عالم به قرآن بود. - كان رحمه الله محتشما جليلا بزي الأجناد له صورة كبيرة في دولة بني أميه.[23]
زهرى، داراى مال و ثروت زيادى بود و در حكومت بنى اميه اسم و رسمى داشت. - عن عمر بن رديح قال كنت مع ابن شهاب الزهري نمشي فرآني عمرو بن عبيد فلقيني بعد فقال ما لك ولمنديل الأمراء يعني ابن شهاب.[24] از عمر بن رديح روايت شده است كه گفت روزى به همراه زهرى مى رفتم؛ عمرو بن عبيد من را ديد؛ پس از آن روزى مرا ديده و گفت: با دستمال پادشاهان يعنى زهرى چه مىكردي؟
- حدثنا شعبة قال خرجت أنا وهشيم ألى مكة فلما قدمنا الكوفة رآني هشيم مع أبي إسحاق فقال من هذا قلت شاعر السبيع فلما خرجنا جعلت أقول حدثنا أبو إسحاق قال وإين رأيته قلت هو الذي قلت لك شاعر السبيع فلما قدمنا مكة مررت به وهو قاعد مع الزهري فقلت أبا معاوية من هذا قال شرطي لبني أمية فلما قفلنا جعل يقول حدثنا الزهري فقلت وأين رأيته قال الذي رأيته معي قلت أراني الكتاب فأخرجه فخرقته.[25] شعبه براي من نقل كرد كه : من و هشيم به سوي مكه حركت كرديم، وقتي به كوفه رسيديم، هشيم مرا با أبياسحاق ديد، گفت: او كيست؟ گفتم: شاعر سبيع (محله و قبيلهاي در كوفه) است . وقتي از كوفه خارج شدم، من سند حديث را اين گونه قرار دادم: «حدثنا ابوإسحاق…»، هشيم گفت: او را در كجا ديدي؟ گفتم: او همان كسي بود كه گفتم شاعر سبيع است . وقتي به مكه رسيديم، از كنار هشيم گذشتم، ديدم كه در كنار زهري نشسته است، گفتم: او كيست؟ گفت: يكي از كارگزاران بنياميه است. وقتي برميگشتيم، هشيم سند روايت را اين گونه قرار داد «حدثنا زهري …» گفتم: او را در كجا ديدي؟ گفت: او همان كسي بود كه به همراه من ديدي. گفتم: نوشتهات را به من نشان بده، وقتي خارج كرد، من آن را پاره كردم.[26]
- قلت قد ذكرنا في ترجمة شعبة أنه اختطف صحيفة الزهري من يد هشيم فقطعها لكونه أخفى شأن الزهري على شعبة لما رآه جالسا معه وسأله من ذا الشيخ فقال شرطي لبني أمية فما عرفه شعبة ولا سمع منه.
پيش از اين در شرح حال شعبه نقل كرديم، كه شعبه نوشته زهري را از دست هشيم ربود و آن را پاره كرده؛ زيرا آن زمان هشيم را با زهري ديد، نميدانست كه او چه كاره است، وقتي سؤال كرد كه آن شيخ كيست و هشيم گفت كه يكي از كارگزاران بني اميه است، نه او را شناخت؛ و نه حديثي از او شنيد.
- وقد كان ابن معين عفا الله عنه يطلق في أعراض الثقاة الأئمة لسانه بأشياء أنكرت عليه… ومنها قوله في الزهري إنه ولى الخراج لبعض بني أمية وإنه فقد مرة مالا فاتهم به غلاما له فضربه فمات من ضربه.[27]
يحيى بن معين که خداوند او را ببخشايد بازبانش آبروى برخى از افراد ثقه را برده است و چيزهايى گفته که شايسته نبود بگويد… يکى از آنها سخن او در باره زهرى است كه گفته: زهرى از مأموران دريافت ماليات از طرف بعض از بنى اميه بود، زمانى مقدارى از اموال او گم شد به يکى از غلامانش تهمت دزدى زد و او را آنقدر کتک زد که از شدت شکنجه جان داد. - حيث كانت أمراؤهم يأتون إلى علمائهم رغبة في علمهم فلما نكسوا ونفسوا وسقطوا من عين الله تعالى وآمنوا بالجبت والطاغوت كان علماؤهم يأتون إلى أمرائهم ويشاركونهم في دنياهم وشركوا معهم في قتلهم قال ابن شهاب: يا أبا حازم إياي تعني أو بي تعرض قال ما إياك اعتمدت ولكن هو ما تسمع قال سليمان يا ابن شهاب تعرفه قال نعم جاري منذ ثلاثين سنة ما كلمته كلمة قط قال أبو حازم انك نسيت الله فنسيتني ولو أحببت الله تعالى لأحببتني قال ابن شهاب يا أبا حازم تشتمني قال سليمان ما شتمك ولكن شتمتك نفسک.[28] پادشاهان بنى اسرائيل بخاطر علم علمايشان به طرف علما رفتند، اما زمانى که حرمت الهى را شکستند و احکام را زيرپا گذاشتند و به جبت و طاغوت ايمان آوردند در نتيجه به پادشاهان رو آوردند پس با آنها در دنياى شان شريک شدند و پادشاهان هم علما را در جناياتها يشان شريک کردند ( کنايه از اينکه کشت و کشتارهايشان به فتوا و تائيد و تحت لواى علما بود ) در اين هنگام ابن شهاب ( زهرى ) گفت اى ابا حازم نکند مقصودت من هستم ؟ يا اينکه با اين حرفها به من تعريض و کنايه مى زنى ابا حازم گفت: ولکن حرف همان بود که شنيدي. سليمان بن عبدالملک گفت اى ابن شهاب آيا او را مى شناسى ؟ ابن شهاب گفت بله 30 سال است او همسايه من است ولى يک کلمه هم با او صحبت نکرده ام ابوحازم گفت تو خدا را فراموش کرده اى من را هم فراموش کرده اي، زهرى گفت اى ابن حازم به من اها نت مى کنى ؟! سليمان گفت بلکه تو خود به خودت اهانت کرده اى ( اعمال خودت سبب شده در معرض اهانت واقع شوى ).
- حدثنا العباس حدثنا زيد يحيي حدثنا علي بن حوشب الفزاري قال: سمعت مكحولا وذكر الزهري فقال:… أي رجل هو لولا افسد نفسه بصحبة الملوک.[29] زيد بن يحيى مى گويد: على بن حوشب در کلاس درسش براى ما از مکحول حديث نقل مى کرد، بحث از زهرى شد على بن حوشب گفت: اگرنفس خودش را با همنشينى با پادشاهان فاسد نمى کرد دانشمند خوبى بود.
- الثالثة من أكثر من التدليس فلم يحتج الأئمة من أحاديثهم الا بما صرحوا فيه بالسماع ومنهم من رد حديثهم مطلقا[30] … محمد بن مسلم بن عبيد الله بن شهاب الزهري الفقيه المدني نزيل الشام مشهور بالامامة والجلالة من التابعين وصفه الشافعي والدارقطني وغير واحد بالتدليس.[31] افرادى كه تدليس بسيار داشتهاند، ائمه به روايات آنان احتجاج نكردهاند، مگر رواياتى را كه در آنها تصريح به سماع كرده باشند؛ و بسيارى از ائمه روايات آنان را مطلقا رد كردهاند!… محمد بن مسلم بن عبيد الله بن شهاب زهرى فقه مدنى، كه در شام زندگى كرده و مشهور به امامت و جلالت و از تابعين بود؛ شافعى و دارقطنى و ديگران او را مدلس خواندهاند.
عروة بن زبير
- أن معاوية وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي عليه السلام، تقتضي الطعن فيه والبراءة منه، وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله، فاختلقوا ما أرضاه، منهم أبو هريرة وعمرو بن العاص والمغيرة بن شعبة، ومن التابعين عروة بن الزبير.[32] معاويه، گروهى از صحابه و تابعين را گماشت تا روايات و احاديث دروغينى كه بيانگر نقض و بيزارى جستن از على (عليه السلام) باشد، بسازند. و حقوقتى هم براى آنان مقرر كرد كه از اين افراد ابوهريره، عمروعاص، مغيرة بن شعبة، از اصحاب و عروة بن زبير از تابعان مى باشد.
ب-بررسي دلالت و متن روايت:
اين روايت از نظر دلالت با اشكالات متعدد و فراوانى روبرو است. با هجرت ياران رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به مدينه، كفار قريش نقشهاى طراحى كردند كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را به قتل رسانده، و اجازه ندهند كه آن حضرت با رسيدن به يثرب دولت خود را در آن جا پايه ريزى نمايد. خداوند، رسولش را از اين نقشه مطلع و به آن حضرت اجازه هجرت دادند. با توجه به اين قضيه، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) نيز روش كاملا سرّى را براى رفتن به يثرب برگزيدند كه از اين نقشه جز امير مؤمنان(علیه السلام)و صديقه طاهره (سلامک الله علیها) فرد ديگرى با خبر نبود.
از اين رو، عاقلانه و منطقى نيست كه بپذيريم طبق این روایت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در وسط روز و از جلوى چشمان مراقب و تيزبين كفار قريش، از مكه خارج و سپس به همراه ابوبكر به طرف غار ثور حركت كرده باشد. كفار قريش از چند روز پيش مراقب آن حضرت بودند و در شب ليلة المبيت خانه آن حضرت را محاصره كردند تا او را به قتل برسانند. و اين علامت استفهام و سؤال بى جوابى است كه با وجود اين وضعيت چگونه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در وسط روز به خانه ابوبكر رفته و او را به همراه خود برده باشد؟!!!
حتى رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) قضيه هجرت خود از معدود مسلمانانى كه در مكه مانده بودند نيز مخفى كرده بود تا مبادا آنها زير شكنجه نقشه هجرت آن حضرت براى قريش بازگو كنند، و نيز آخرين شبهاى ماه صفر را براى هجرت انتخاب كردند تا نور ماه سبب ديده شدن آن حضرت نشود، آن وقت چگونه امكان دارد كه در وسط روز به خانه ابوبكر برود و با او راهى خارج مكه شود؟!!!
به ويژه اين كه در خانه ابوبكر چندين مشرك وجود داشتند كه هر آن احتمال داشت اخبار هجرت را به گوش قريشيان برسانند؛ از جمله عبد الرحمن (عبد العزي) بن ابىبكر كه از مشركان سرسخت و از حاضران در جنگ بدر و احد عليه مسلمانان بوده است.[33] با اين حال چگونه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مىتواند به خانه ابوبكر برود و او و خانوادهاش را از هجرت آگاه و سپس در روز روشن و در پيش چشمان آنها، از مكه خارج و حتى مخفيگاه خود را نيز به آنان نشان دهد؟! آيا عقل و تدبير مىتواند چنين مطلبى را بپذيرد؟
رابعاً: عامه با استناد به آیه غار درصدد فضیلت تراشی برای ابوبکر است در حالیکه اگر قبول کنیم فرد همراه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) همان ابوبکر ابی قحافه هست، با بررسی آیه بدون تعصب می بینیم نه اینکه فضیلتی ندارد بلکه مایه شرمساری ابوبکر نیز هست:
الف-خدا اول پیامبرش را یاد کرده و ابوبکر را با او آورده و دوم او را خوانده و فرموده« ثَانِيَ اثْنَيْنِ »
باید گفت از این شمردن هیچ فضلی حاصل نمی شود زیرا این تنها گزارشی از تعداد است، آنچنان که یک مومن و یک کافر با هم دو تا باشند و همچنین یک مومن و یک مونم هم با هم دوتا باشند ، پس در ذکر شماره فضیلتی حاصل نمی شود. معیار فضیلت در قرآن منحصر در تقوا است.[34] نه اینکه صرف همراهى با پیامبر باعث فضیلت باشد؛
پس مصاحبت به تنهایى دلالت بر فضیلت ندارد، تا چه رسد به افضلیت.
ب-و اینکه شرح داده که هر دو تن در یک جا بودند و به یکدیگر الفت داشتند که فرمودند« إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ»
چه بسا که مومن و کافر باهم یک جا جمع باشند، مسجد پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از غار شریف تر است، و در انجا مومن و منافق و کافر با هم گرد می آمدند و خداوند در قرآن این امر را شهادت می دهد.[35]
و اینکه در کشتی حضرت نوح نیز پیامبر(علیه السلام)، و شیطان و چهارپایان باهم جمع بودند، پس اجتماع در یک جا فضیلتی نیست.
ج-و اینکه او را به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بسته که در صحبت آن حضرت بوده تا انان را هم رتبه کرده باشد و فرموده«إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ »
همچنین کلمه صاحب که به معنی همنشین و همسفر است به صورت مطلق است چه انکه آن هم سفر مومن باشد یا کافر، شهادت قرآن می توان یک مومن و یک کافر با هم همنشین و هم صحبت و هم ردیف هم باشند.[36]
د-از مهرورزی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به او گزارش داده به خاطر موقعیتی که نزد او داشته و فرموده« لَا تَحْزَنْ »
و اما این کلمه دلیل بر خطای خلیفه اول است، آیا اندوه خوردن ابوبکر از روی طاعت بوده یا گناه؟ اگر از روی طاعت بوده که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از طاعت نهی نمی کرد، بلکه بدان فرمان میداد، و اگر گناه بوده که پیامبر6 از ان نهی کرده است، بنابراین آیه دلالت دارد که ابوبکر امتثال امر پیامبر6 را نکرده زیرا او را از اندوه نهی کرده است.
و اینکه با شهادت آیه ای دیگر در قرآن[37] مشخص میشود ابوبکر جزو اولیا خدا نمی باشد.
جالب توجّه این که این حزن و اندوه ابوبکر حتى در زمانى بوده که بشارت هاى پیامبر6را مى شنیده و برخى از معجزات آشکار را هم دیده است، معجزاتى که بایست او را به سرحدّ یقین برساند، معجزاتى که خبر از محافظت او و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از دست دشمنان مى داد، ولى در عین حال او بر خود مى ترسید که مبادا دشمنان از مخفیگاه آنان آگاهى پیدا کنند. حتى دید که چگونه عنکبوت تارى را بر در غار تنید و کبوترى نیز در آنجا تخم گذارد!! و این نشان دهنده عمق ایمان ابوبکر است!
همچنین باید در نظر داشت حزن اندوه و تاسف بر گذشته است و خوف نگرانی و ترس از آینده، رسول خدا نمی فرمایند لاتخف، یعنی نگران نباش بلایی بر سر ما نمی آید می فرمایند لاتحزن یعنی نگران نباش از آنچه واقع شده است. باید پرسید ابوبکر از چه نگران و محزون بود؟ بر گذشته محزون بود که ای کاش دنبال پیامبر نیامده بود و در مکه مانده بود و شاید می خواست همیشه در مکه بماند اگر چه انجا از بلاد شرک باشد!!
ه-اعلام کرده و به او خبر داده که به راستی خدا همراه و برابر و یار آنان است و از هر دو دفاع کننده است و فرموده« إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا »
آیا جایی هست که خدا نباشد و کسی در عالم هست که خدا با او نباشد؟ به شهادت قران[38] اگر مومن و کافری در مجلس باشند عقل باور می کند که خدا با آن مومن باشد و با کافر نباشد؟
پس خدا با همه کس هست چه با دوست چه با دشمن و چه با مومن و چه کافر،پس اگر دو نفر باهم باشند و یکی از انها بگوید خدا با ما است دلیل بر فضیلت شخص خاصی نخواهد بود. همانطوری که دو نفر خوب یا دو نفر بد یا یکی خوب یا بد باهم باشند قطعا خدا با هردوی انهاست.
همچنین اگر مراد از خدا با ماست این باشد که چون ما محبوب خدا هستیم و برای خدا و حفظ دین خدا حرکت کردیم لطف خدا شامل حال ما شده است!!!
چنین بیانی دلیل بر سعادت ابدی نیست. زیرا خداوند به اعمال اشخاص می نگرد، انچنان که قران بارها ذکر کرده[39] شاید فردی بارها مورد رحمت خداوند قرار گرفته باشد و بعد با انجام اعمال ناشایست مورد غضب خداوند قرار گیرد.
ضمن اینکه می توان برداشت کرد که پیامبر می فرمایند خدا همراه من است و از خودش به لفظ جمع تعبیر کرده انچنان که در قرآن خداوند هم همین لفظ را بکار برده است.[40]
علاوه بر اینها در نزد علمای معانی ثابت است که تأکید در کلام ذکر نمیشود ،مگر انکه مخاطب در شک و تردید باشد و یا توهم خلاف ان را کرده باشد، و از تصریح ایه شریفه که کلام خود را با جمله اسمیه و إن مشدده آورده، فساد عقیده طرف ظاهر میگردد که متزلزل و متوهم و در شک و تردید بوده است.
س-گزارش داده از نزول سکینه بر ابوبکر، زیرا پیامبر که هرگز جدا از سکینه نبوده و فرموده« فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ »
ضمیر سُکینه به قرینه جمله بعد که فرموده «وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا» به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر می گردد نه به ابوبکر. اگر هر دو شامل این رحمت بوده اند ضمائر باید مثنی باشد نه مفرد. در حالیکه تمام ضمائر قبل و بعد مفرد است تا مقام پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اثبات گردد. و معلوم گردد انچه نزول رحمت از جانب پروردگار میشود به شخص انحضرت است و اگر به طفیل انحضرت بر دیگران هم نازل آید اسم برده میشود. و اینکه خداوند در دوجای قرآن به نزول سکینه بر پیامبر خود تصریح کرده[41] که همراهش مومنان بودند و انان را هم با این فضیلت با حضرت شریک کرده است و اگر ابوبکر جزء مومنینی بود که باید مشمول سُکینه و ارامش قرار میگرفت بایستی یا ضمیر تثنیه اورده یا لااقل به نام او اشاره میکرد.
و این نکته قابل تامل است که اخراج او از سکینه بر اخراج او از دایره مومنین اشاره دارد.
خامساً: اهمیت ماندن امیرالمومنین(علیه السلام) در مکه از آنجهت بیشتر می شود که ایشان علاوه بر اطاعت از رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) برای خوابیدن در بستر ایشان، از سمت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مأموریت های دیگری نیز به ایشان واگذار شد، که ارزش و منزلت آن جناب را نزد رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) مشخص میکند:
الف– برگرداندن امانات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)
- فقال(صلی الله علیه وآله وسلم) : إنهم لن يصلوا من الآن إليك يا علي بأمر تكرهه حتى تقدم علي ، فأد أمانتي على أعين الناس ظاهرا.[42]
ب– سپردن نوامیس خود به امیرالمومنین (علیه السلام)
- ثم إني مستخلفك على فاطمة ابنتي ومستخلف ربي عليكما ومستحفظه فيكما.[43]
نکته آخر:
عامه ادعا میکند جان ابوبکر برای پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مهم بود ، چون قرار بود او خلیفه رسول الله6 شود ، باید از او سوال نمود مگر نه اینست که شما معتقد هستید که رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است: «خلافت پس از من سی سال است» و این سی سال مدت عمر خلفای راشدین است؟ و و بنابر اعتقادتان اینان خلافای رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) هستند؟
حال که مطلب چنین است و ابوبکر خلیفه پس از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) است، بنابراین سه خلیفه بعدی هم خلیفه امت رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) هستند، پس برای چه حضرت تنها یک خلیفه خود را(به اعتقاد شما) به غار بردو آن سه را نبرد؟
پس با ترک ان سه نفر انها را خوار ساخت زیرا حق بود که همان رفتاری را که با ابوبکر داشته با دیگران نیز داشته باشد، پس بر ان حضرت واجب بود بنابر ترتیب خلافتشان بر انان همان کند که درباره ابوبکر کرده است!!!!!
—————————————————————————————————
[1] – رجوع شود به شبهه فضیلت لیلت المبیت
[2] – تاریخ طبری، طبری، الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء:11، ج3، ص205و206.
[3] -صحیح بخاری، بخاری، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة،، الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج 6، ص133.
[4] –برخى از علماى اهل سنت پاسخ دادهاند كه مراد از «فينا» فرزندان ابوبكر است و شامل خود ابوبكر نمىشود. عينى در عمدة القارى مىنويسد: قوله: «فينا» أرادت به بني أبي بكر لأن أبا بكر، رضي الله تعالى عنه. نزل فيه «ثاني اثنين» (التوبة/40) وقوله: «محمد رسول الله والذين معه» (الفتح/92) وقوله: «والسابقون والأولون» وفي آي كثيرة. مراد از «فينا» فرزندان ابوبكر است؛ زيرا در باره ابوبكر آيه «ثانى اثنين» و «محمد رسول الله…» و آيه «والسابقون الأولون» و آيات بسيارى نازل شده است.
عمدة القاري شرح صحيح البخاري، عینی، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، ج 19، ص 170.
ابن حجر عسقلانى نيز در فتح البارى همين ادعا را كرده است.
فتح الباري شرح صحيح البخاري، ابن حجر عسقلانی، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة – بيروت، ج 8، ص 577.
در پاسخ مىگوييم: اولاً: اين ادعائى است بدون دليل؛ بلكه دليل بر خلاف آن وجود دارد؛ چرا كه طبق ادعاى مروان بن حكم آيه «وَالَّذِي قال لِوَالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُمَا…» در مذمت عبد الرحمن و تكريم پدر و مادر او؛ يعنى ابوبكر و ام رومان نازل شده است و عائشه با گفتن جمله «ما أَنْزَلَ الله فِينَا شيئا» نزول هر نوع آيهاى در باره تمام افراد مورد ادعاى مروان نفى مىكند كه از جمله آنها والدين عبد الرحمن است.
ثانياً: طبق پنداشت اهل سنت، آيات «محمد رسول الله…» و آيه «والسابقون الأولون» شامل فرزندان ابوبكر و از جمله خود عائشه نيز مىشود و عائشه، و ديگر فرزندان ابوبكر را از بارزترين مصاديق همراهان رسول خدا و سابقون الأولون دانستهاند. آيا بدر الدين عينى مىتواند قبول كند كه آيه «محمد رسول الله» و «والسابقون الأولون» شامل عائشه نمىشود؟
بنابراين، سخن عينى و ابن حجر، مردود است.
[5] – صحیح بخاری، بخاری، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة،، الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج 1، ص140.
[6] – صحیح بخاری، بخاری، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة،، الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج 9، ص71.
[7] – البدایه و النهایه، ابن کثیر دمشقی، الناشر: دار الفكر، عام النشر: 1407 هـ – 1986 مف عدد الأجزاء: 15، ج3، ص177.
تاریخ طبری، الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء: 11 ، ج2، ص373.
کامل فی تاریخ، ابن اثیر، تحقيق: عمر عبد السلام تدمري، الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت – لبنان، الطبعة: الأولى، 1417هـ / 1997م، عدد الأجزاء: 10، ج1، ص695.
تفسیر قرطبی، قرطبی، تحقيق: أحمد البردوني وإبراهيم أطفيش، الناشر: دار الكتب المصرية – القاهرة، الطبعة: الثانية، 1384هـ – 1964 م ، ج10، ص270.
المنتقى من منهاج الاعتدال، ذهبی، المحقق: محب الدين الخطيب ، ص435.
[8] – مسند احمد، احمد حنبل، المحقق: شعيب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن التركي، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة: الأولى، 1421 هـ ، ج5، ص301.
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، المحقق: الدكتور بشار عواد معروف، الناشر: دار الغرب الإسلامي – بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ – 2002 م، عدد الأجزاء: 16 ، ج15، ص251.
معجم الکبیر، طبرانی، المحقق: حمدي بن عبد المجيد السلفي، دار النشر: مكتبة ابن تيمية – القاهرة، الطبعة: الثانية، عدد الأجزاء:25 ،ج11، ص407.
البدایه و النهایه، ابن کثیر دمشقی، الناشر: دار الفكر، عام النشر: 1407 هـ – 1986 مف عدد الأجزاء: 15، ج3، ص180.
[9] – البدایه و النهایه، ابن کثیر دمشقی، الناشر: دار الفكر، عام النشر: 1407 هـ – 1986 مف عدد الأجزاء: 15، ج3، ص191.
سیرة الحلبی، حلبی، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الثانية – 1427هـ، عدد الأجزاء: 3 ، ج2، ص66.
دلائل النبوه، بیهقی، المحقق: د. عبد المعطي قلعجي، الناشر: دار الكتب العلمية، دار الريان للتراث، الطبعة: الأولى – 1408 هـ – 1988 م، عدد الأجزاء: 7 ، ج2، ص493.
امتاع الاسماء، مقریزی، المحقق: محمد عبد الحميد النميسيف الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1420 هـ – 1999 م، عدد الأجزاء: 15، ج5، ص211.
[10] – روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، آلوسی، المحقق: علي عبد الباري عطية، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1415 هـ، عدد الأجزاء: 16، ج5، ص287.
[11] – اگر ادعا شود که مقصود از اخراج در اين آيه ، آن است که کفار به آن حضرت فشار فراوانی وارد کردند ، تا آن حضرت از مکه بيرون رود ، مىگوييم اين مطلب در مورد همه صحابه مشترک است ؛ زيرا تمام مسلمانان در آن زمان تحت فشار کفار بوده و به خاطر خطراتی که از جانب آنها تهديدشان مىکرد مجبور به خروج شدند ؛ پس هر کس که از مکه هجرت میکرد ، در واقع توسط مشرکان اخراج شده بود ؛ خداوند متعال در اين زمينه مي فرمايد :لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ* إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ. (الممتحنة/ 8و9)
خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در راه دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمىكند چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد.تنها شما را از دوستى و رابطه با كسانى نهى مىكند كه در امر دين با شما پيكار كردند و شما را از خانه هايتان بيرون راندند يا به بيرونراندن شما كمك كردند و هر كس با آنان رابطه دوستى داشته باشد ظالم و ستمگر است!
[12] – مسند احمد، احمد حنبل، المحقق: شعيب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن التركي، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة: الأولى، 1421 هـ ، ج5، ص180
مستدرک علی الصحیحین، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1411 – 1990، عدد الأجزاء: 4،ج3، ص5.
معجم الکبیر، طبرانی، المحقق: حمدي بن عبد المجيد السلفي، دار النشر: مكتبة ابن تيمية – القاهرة، الطبعة: الثانية، عدد الأجزاء:25، ج12، ص97.
[13] – درالمنثور، سیوطی، الناشر: دار الفكر – بيروت، عدد الأجزاء: 8، ج4، ص196
[14] – التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة، سخاوی، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ/ 1993م؛ ج 2، ص 394
تاريخ مكة المشرفة والمسجد الحرام والمدينة الشريقة والقبر الشريف، ابن ضیاء، تحقيق: علاء إبراهيم، أيمن نصر، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت / لبنان، الطبعة: الثانية، 1424هـ – 2004م.ج 1، ص 202(همین مضمون)
[15] – جمهرة أنساب العرب، ابن حزم ، دار النشر: دار الكتب العلمية – بيروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1424 هـ – 2003 م.،ج 1، ص 236.
[16] – تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، المحقق: خليل شحادة، الناشر: دار الفكر، بيروت، الطبعة: الثانية، 1408 هـ – 1988 م ،ج 2، ص 376.
[17] – أنساب الأشراف، بلاذری، تحقيق: سهيل زكار ورياض الزركلي، الناشر: دار الفكر – بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ – 1996 م، عدد الأجزاء: 13 ،ج 1، ص 260.
[18] – أسد الغابة في معرفة الصحابة،ابن الاثیر، الناشر: دار الفكر – بيروت، عام النشر: 1409هـ – 1989م،ج4، ص170
[19] – دلائل النبوه، اصبهانی، ص75.
[20] – صحیح بخاری، بخاری، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة ، الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9، ج5، ص58 و ج7، ص145.
[21] – تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – 1995، ج 42، ص 228.
[22] – تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانی، الناشر: مطبعة دائرة المعارف النظامية، الهند، الطبعة: الطبعة الأولى، 1326هـ، عدد الأجزاء: 12،ج4، ص225.
[23] – سير أعلام النبلاء، ذهبی، المحقق : مجموعة من المحققين بإشراف الشيخ شعيب الأرناؤوط، الناشر : مؤسسة الرسالة، الطبعة : الثالثة ، 1405 هـ / 1985 م، عدد الأجزاء : 25، ج 5، ص 337.
[24] – تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – 1995، ج 55، 370.
[25] – سير أعلام النبلاء، ذهبی، المحقق : مجموعة من المحققين بإشراف الشيخ شعيب الأرناؤوط، الناشر : مؤسسة الرسالة، الطبعة : الثالثة ، 1405 هـ / 1985 م، عدد الأجزاء : 25، ج 7، ص226.
[26] – سير أعلام النبلاء، ذهبی، المحقق : مجموعة من المحققين بإشراف الشيخ شعيب الأرناؤوط، الناشر : مؤسسة الرسالة، الطبعة : الثالثة ، 1405 هـ / 1985 م، عدد الأجزاء : 25، ج 8، ص292.
[27] – جامع بيان العلم وفضله، عبد البر، تحقيق: أبي الأشبال الزهيري، الناشر: دار ابن الجوزي، المملكة العربية السعودية، الطبعة: الأولى، 1414 هـ – 1994 م، عدد الأجزاء: 2، ج2، ص1113.
مغانی الاخبار، بدرالدین عینی تحقيق: محمد حسن محمد حسن إسماعيل، الناشر: دار الكتب العلمية، بيروتف الطبعة: الأولى، 1427 هـ – 2006 م، عدد الأجزاء: 3، ج2، ص137.
[28] – حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ابونعیم اصبهانی، الناشر: السعادة – بجوار محافظة مصر، 1394هـ – 1974م، عدد الأجزاء: 10، ج3، ص334.
تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – 1995، ج 22، ص37.
التذكرة الحمدونية، ابن حمدون، الناشر: دار صادر، بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ، عدد الأجزاء: 10، ج1، ص204.
[29] – المعرفة والتاريخ، الفسوي، المحقق: أكرم ضياء العمري، الناشر: مؤسسة الرسالة، بيروت، الطبعة: الثانية، 1401 هـ- 1981 م، عدد الأجزاء: 3، ج1، ص642.
سير أعلام النبلاء، ذهبی، المحقق : مجموعة من المحققين بإشراف الشيخ شعيب الأرناؤوط، الناشر : مؤسسة الرسالة، الطبعة : الثالثة ، 1405 هـ / 1985 م، عدد الأجزاء : 25، ج 5، ص339 وج8، ص245.
[30] – تعريف اهل التقديس بمراتب الموصوفين بالتدليس، ابن حجر عسقلانی، ج 1، ص 13، المحقق: د. عاصم بن عبدالله القريوتي، الناشر: مكتبة المنار – عمان، الطبعة: الأولى، 1403 – 1983، ص13.
[31]– تعريف اهل التقديس بمراتب الموصوفين بالتدليس، ابن حجر عسقلانی، ج 1، ص 13، المحقق: د. عاصم بن عبدالله القريوتي، الناشر: مكتبة المنار – عمان، الطبعة: الأولى، 1403 – 1983، ص45.
[32] – شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ناشر: مکتبة آیة الله العظمی المرعشي النجفي (ره)، ج4، ص63.
[33] -در میان نقل های فراوان برای اثبات این مطلب فقط به تعدادی اندک بسنده می کنیم:
وأما عبد الرحمن بن أبي بكر فشهد يوم بدر مع المشركين ثم أسلم وحسن إسلامه.
عبد الرحمن بن أبىبكر در جنگ بدر به همراه مشركان حضور داشت ، سپس اسلام آورد و اسلامش نيكو شد.
المعارف، ابن قتیبه دینوری، تحقيق: دكتور ثروت عكاشة، ناشر: دار المعارف – القاهرة. ج 1، ص 174،
وشهد عبد الرحمن بن أبى بكر بدرا وأحدا مع قومه كافرا.
عبد الرحمن بن أبي بكر در جنگ بد و احد به همراه قوم خود حضور داشت ، در حالي كه كافر بود.
الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ابن عبدالبر، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل – بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ، ج 2، ص 824.
وكان عبد الرحمن اخا عائشة لأبويها وشهد بدرا وأحدا مع الكفار وأسلم في هدنة الحديبية.
عبد الرحمن، برادر پدري و مادري عائشه بود، در جنگ بدر و حضور به همراه كفار حضور داشت، و در صلح حديبه اسلام آورد.
تهذيب الأسماء واللغات، نووی، يطلب من: دار الكتب العلمية، بيروت، عدد الأجزاء: 4، ج1، ص295
[34] – (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاکُمْ) (حجرات/13)
[35] – (فَمَالِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ* عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ عِزِينَ)(معارج/36و37)
چه شده است كه آنان كه كفر ورزيدهاند به سوى تو شتابان* گروه گروه از راست و از چپ [هجوم مىآورند]
[36] –( قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا)(کهف/37)
رفيقش در حالى كه با او گفت و گو مىكرد به او گفت آيا به آن كسى كه تو را از خاك سپس از نطفه آفريد آنگاه تو را [به صورت] مردى درآورد كافر شدى
(يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ)(یوسف/39)
اى دو رفيق زندانيم آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر
[37]–( أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ) (یونس/62)
آگاه باشید که دوستان خدا هیچ ترس و هیچ اندوهی در دل آنها نیست
[38] – (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ مَا يَكُونُ مِنْ نَجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَى مِنْ ذَلِكَ وَلَا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ)(مجادله/7)
آیا ندیدی وندانستی که آنچه در آسمانها و زمین است خدا بر آن آگاه است اگر چنانچه سه نفر با هم رازی بگویند خداوند چهارمی است و نه پنج نفر که خدا ششمی باشد و نه کمتر از آنها و نه بیشتر جز آنکه هر کجا باشند خدا با آنهاست.
[39] – (قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَإِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ)(حجر/34و35)
فرمود از اين [مقام] بيرون شو كه تو رانده شده اى و تا روز جزا بر تو لعنت باشد
(وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ) (اعراف/175)
و خبر آن كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت آنگاه شيطان او را دنبال كرد و از گمراهان شد ) داستان او را به طور کامل توضیح داده است.
(كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ) (حشر/16)
چون حكايت شيطان كه به انسان گفت كافر شو و چون [وى] كافر شد گفت من از تو بيزارم زيرا من از خدا پروردگار جهانيان مى ترسم
[40] – (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ)(حجر/9)
بىترديد ما اين قرآن را به تدريج نازل كردهايم و قطعا نگهبان آن خواهيم بود
[41] –( ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ )(توبه/26)(فتح/26)
آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستاده خود و بر مؤمنان فرود آورد
[42] – امالی، شیخ طوسی، ناشر: دار الثقافة، ص468.
بحارالانوار، علامه مجلسی، ناشر: دارالاحیاء التراث، ج19، ص62.
[43] – امالی، شیخ طوسی، ناشر: دار الثقافة، ص468.
بحارالانوار، علامه مجلسی، ناشر: دارالاحیاء التراث، ج19، ص62.